آیا چه بود قسمتمان نان و ودود و درد!

دنیا چقدر قسمتِ ما را زیاد کرد

دورِ سرم زمین و زمان چرخ می خورند

دورِ سرم زمین و زمان، درد، درد، درد

آخر مرا درون خودش غرق می کند

دریایِ چشمهایِ تو این سردِ لاجورد

با من بگو کجای سکوتِ تو دفن شد

لبخندت آن شکیل ترین منحصر به فرد

تاوانِ بی دریغِ کدامین گناه بود

در موسمِ بهار تو این برگهای زرد

این فصل را نخوانده نخوانده ، ورق بزن

دلچسب نیست آخرِ این داستانِ سرد

* سنگِ نخست گر چه سرآغازِ کوه بود

با اولین درد به پایان رسید مرد

گشتم نبود ، بیشتر از این نگرد نیست

دنبالِ نامِ صاحبِ این سایه ها نگرد

 

 

اموزند انسان هایی هستند که ما را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند. بیاموزند که دو نفر می توانند باهم به یک نقطه نگاه کنند اما به همان یک نقطه دو دید مختلف داشته باشند. بیاموزند کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند بلکه باید بتوانند خود را نیز ببخشند.

 



مـیـشـه نـبـیـنـیـش و دوسـش داشـتـه بـاشـی ..
مـیـشـه تـو حـسـرتِ صـداش بـاشـی و دوسـش داشـتـه بـاشـی ..
مـیـشـه حـتـی نـدونـی دسـتـاش چـه شـکـلـیـه و عـاشـقِ گـرفـتـنـشـون بـاشـی..
مـیـشـه حـجـمِ بـودنـش کـنـارت نـبـاشـه و هـر ثـانـیـه کـنـار خـودت احـسـاسـش کـنـی ..
مـیـشـه دریـچـه ی زیـبـایِ نـگـاهـش رو نـدیـده بـاشـی و با انـگـشـتـات چـشـمـاش رو لـمـس کـرده بـاشـی ..
مـیـشـه نـبـاشـه ولـی بـاشـه و تـو عـاشـقـش بـاشـی ..
درسـت مـثـلِ خـــــــــــــــــدا ...

 



مردها نمی تونن ...

مردها سکوت می کنند، وقتی ناراحتن نمی تونن گریه کنن و بهانه بگیرند... آنها نمی توانند به تو بگویند " بغلم کن تا آروم بشم "... نمی توانند بگویند " دلشان می خواهد در آغوش تو گریه کنند "... نمی توانند صدایشان را مثل دختر بچه ها کنند و جیغ بزنند و بگویند عاشقتم... آنها همه ی این ها را قورت می دهند که بگویند یک مرد هستند، یک آدم محکم که می تواند تکیه گاهت باشد... اما تو به قوی بودنش نگاه نکن توی قلب بزرگش یه بچه زندگی می کند...پس مواظبش باش...

• اگه بهش زنگ می زنی رد می کنه اگه بهش می گی دوست دارم و اون فقط می خنده اگه شبا بدون شب بخیر گفتن تو خوابش می بره! یعنی تاریخ انقضای تو، توی دلش تموم شده! این یه قانونه! با قانون آدما نجنگ!!! غرورت له می شه!!!
• یاد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست... یاد گرفتم كه عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی كه هیچ گاه به هم نمی رسند... یاد گرفتم در عشق هیچ كس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم که هر چه عا شق ترشوی تنهاتری ...
• سخته نبودن کنار آدمایی که حتی اگه کنارشونم باشی دلت براشون تنگ می شه...
• آنقدر به یاد " توام " که اگر به یاد " خدا " بودم نیمی از بهشت به نـامم بود!

 



به حرفام خوب گوش کن...

کلی دوست دختر داری؟ با نصفشون خوابیدی و داری نقشه می ریزی بقیه شونم زمین بزنی؟ پیش دوستات مدام اسم چند تا دختر میاری و می گی اینارو جدید مخ زدم؟ سیگار کشیدن و افتخار می دونی؟ هر جا بشه مشروب می خوری؟ از بازی کردن با احساس دخترا و وعده ازدواج دادن بهشون لذت می بری؟ افتخار می کنی جلو هر دختری ترمز می کنی بهت پا میده؟ دروغ و کلاه سر کسی گذاشتن رو افتخار می دونی... ببین اسم تو مرد نیست، ارزش سگ از تو بالاتره، حیف اسم انسان که روی تو بذارن... عقده ی س.ک.س و تنوع طلبی عقلت رو ازت گرفته...

 



می گویند به زنـان نباید بال و پر داد، می پرند! اما زنان فقط پرواز های عاشقانه را دوست دارند ( بی دلیل نمی پرند )... می گویند به زن نگویید دوستت دارم خودش را می گیرد! اما زنان ( فقط ) دستان عشقشان را می گیرند و می گویند دوستت دارم! می گویند نباید به زنان توجه زیاد کرد خودشان را گم می کنند اما زنان وقتی گم می شوندکه عشقشان بی توجهی کند!

 



فقط باهاش روراست باش، همین ...

آری "مرد" است... دستانش از تو زبرتر و پهن تر است... صورتش ته ریشى دارد، قلبش به وسعـــت دریا، جای گریه كردن به بالكن می رود و تنهایی را می بلعد... او با همان دستان پهن و زبرش تورا نوازش می كند، با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا می بوسد و تو آرام می شوى... آنقدر اورا نامرد "نخوان"... آنقدر پول و ماشین و ثروتش را "نسنج"... فقط به او "نخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزد... فقط باهاش "روراست باش" تا دنیا را به پایت بریزد...


 



ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺗﻮ می ذاری مرد؟!

ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻭ می گیری ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺗﻮ هیچ کس ﻟﻤﺴﺶ ﻧﮑﺮﺩﻩ! ﻣﯿﺎﯼ ﻭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ می گی ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﻗﻠﺒﺶ می خوای ﺗﻨﺸﻮ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ! ﺍﮔﻪ ﺑﻮﺳﺖ ﻧﮑﻨﻪ ﺍﮔﻪ ﯾﮑﻢ ﭘﺎﯾﺒﻨﺪ ﺑﺎﺷﻪ، ﭘﺎﮎ ﺑﺎﺷﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﯿﺖ ﺧﺒﺮﯼ نمی شه! ﺗﺮﮐﺶ نمی کنی ﺍﻣﺎ ﺍﻧﻘﺪ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﻫﺎﺕ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ می شکنیش ﮐﻪ ﺗﺮﮐﺖ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺗﻮ طلب کار ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ! ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﺮﻭ... ﺗﺎ ﺭﺍﻫﺸﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻩ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﻓﺘﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ و گفتی: ﻫﯽ ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﯽ ﻣﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩﯼ... ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ راهو ﻧﺸﻮﻧﺶ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﺎﺯﻡ ﺯﺧﻢ ﺯﺑﻮﻥﺯﺩﯼ... ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﻧﻪ ﻧــــﺮ!

 


 
مرد باید...

وقتی مخاطبش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه
وایسه روبروش بگه: تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن!!
حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی؟!!
بعد مخاطب داد بزنه , گله کنه, فریاد بکشه , گریه کنه
حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو سینه مرد
ولی آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه...
همونجا باید بغلش کنه
نذاره تنها باشه!
حرف نزنه ها , توضیح نده ها
کل کل نکنه ها , توجیه نکنه ها
فقط نذاره احساس کنه تنهاست!!
مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو با سکوت ثابت کنه!!
با بغلش کردنش...
 


 
من دختر ایرانی ام!

چون خود را آراستم مرا فاحشه نامیدند. آرامشم را بوق های ممتد در خیابان شکست. پارچه ای روی سرم کشیدند تا "تو" تحریک نشوی! وقتی گفتم پاکم مرا دروغ گو خواندند. خندیدم و به من گفتند اغواگر! زدند توی دهانم... حرف زدم گفتند خفه شو!
همجنس هایم بیمار می شوند و آزرده تا تو به کام برسی! گفتند شکر کن به آزادی ات، خدایا شکرت من یک دختر ایرانی آزادم...

توي ايران دختر بودن يعني حق نداري دوچرخه و اسكيت سواري كني چون زيبايي اندامت خودنمايي مي كنه حق نداري تنهايي با رفيقت كافي شاپ بري چون محيطش امن نيست دختر بودن يعني خودتو از خيلي چيزا محروم كني تا از چشم هيز پسرا در امان باشيم... يعني تو دختري و بايد راه آزادي پسرارو هموار كني... كاش هر پسري براي چند ثانيه مارو بجاي خواهرش فرض مي كرد...
 


 
آهــاي خــدااااااااااا

مـگه دنـيارو نــيافـريدي تـا بـنده هاتـو امتـحان کـني؟
نـيگا کـن خـيليا اينـجا دارن تـقلب ميـکنن.
بـعضـيا خيـلي راحـت دل ميـشکـونن.
بـعضـيا به گريــه کردن ما مـيخـندن
يه عـده خـيلي راحـت دروغ مـيگن.
بـعضـيا خـواب بــقيرو ميـگيرن ولـي خـودشون راحـت ميـخـوابن.
بـعضـيا با حـرفاشـون اشـک ادمـارو درمــيارن.
خــدايا پـس چـرا سـاکـتي؟
"مـــرد" است دستـــانش از تو زِبرتر و پهن تر است...
صورتش ته ریشى دارد
قلبش به وسعـــتِ دریــــا
جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرود و تنـــهای را میبلعد...
او با همــــان دستان پهن و زبرش تورا نوازش میكند
با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد و تو آرامــــ میشوى
آنقــــدر اورا نامــــرد "نخوان"
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را "نسنج"
فقط به او "نــــخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزد
فقــــط باهاش "روراست باش" تا دنیا را به پایت بریزد..

مــــردان هـــم قــــلب دارنــــد . . .
فقط صدایش، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید نـــــدیـــــده باشـــــی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم، صدایم را کلفت تر میکنم... تا مبادا، لرزش دســــت هایم را ببینی!!!
مرد که باشی، دوست داری، از نگاه یک زن مــــرد باشی...
نه بخاطر زورِ بازوها بلکه به خاطـــــر...
تکیه گاه بودنت...
به خاطـــــر مرهم بودنت...
به خاطـــــر امنیت آغوشت...


برای خودت زندگی کن کسی که تو رو دوست داشته باشد با تو میماند، برای داشتنت می جنگد اما اگر دوستت نداشته باشد به هر بهانه ای می رود...


به سلامتی پسری که به دوست دخترش گفت: اگه بری می شی اسم دخترم، اگه بمونی می شی مادرش...

 


 
زن شیطان نیست...

زن جلوه زیبایی بی حد خداوند است ...

میل انسان به بقا...

میل انسان به زندگی...

میل انسان به زیبا پرستی...

میل انسان به انسان...

زن شیطان نیست ... گوشه ای از هنر آفرینش است...

زن ... عـــشق است

یک سرمایه ابدی در جهان...

خلاصه تمام مهربانی های دنیا...

چشمهایت را که پاک کنی از تمام هوسها

ناز یک زن را جوهر زنانگی او میبینی نه نیاز مردانگی خود...

 


 
تو زن آفريده شدي براي اينکه نجابت رامعني کني، براي اين که گرماي وجودت پشت مردي را گرم کند به آينده نه اين که گرمي بخش کالبد هر نامردي شوي!

تو زن آفريده شدي براي اين که در روياهاي شبانه مردي مثل ستاره اي دلبري کني نه اين که روزها ستاره چشمک زن باشي!

تو زن آفريده شدي که بعدها فرزندت را در آغوش بگيري و او مطمئن باشد که مادر او ارزش همه خوبي هاي دنيا را دارد که همسرت لحظه اي شک نکند به پاک بودن گذشته ات و وفاداري آينده ات...

تو زن آفريده شدي اين چيز کمي نيست...
 


سلامتی پسری که تا گشت ارشاد را دید دست عشقش رو...
.
.
.
.
...

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ول کرد و مثل اسب دوید :))))

گشت ارشاده :)) بچه بازی نیست که D;


 


دیشب خواب دیدم ازدواج كردم ؛
.
.
.
.
...

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
صبح بلند شدم صدقه دادم !

 


شباهت پسرا به سوسک:سیاهند زشتند کثیفند موذیند تو کو چه پسوچه ها ولند....
 


پسر چیست؟
.
.
.
.
...

..........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
موجود مهمی نیست فکر خودتو درگیر نکن...

دخترا دست /جیغ/سوت/ قر....:))))
 


 
زمين به مرد بودنت نياز داره… مرد باش... مردونه حرف بزن... مردونه بخند... مردونه عشق بورز... مردونه گريه کن، مردونه ببخش... مرد باش، نه فقط با جسمت، با نگاهت، با احساست، با آغوشت… مرد باش و هيچ وقت نامردي نکن... مخصوصا براي کسي که به مردونگيت تکيه کرده و باورت کرده...
 


 
زمين به مرد بودنت نياز داره… مرد باش... مردونه حرف بزن... مردونه بخند... مردونه عشق بورز... مردونه گريه کن، مردونه ببخش... مرد باش، نه فقط با جسمت، با نگاهت، با احساست، با آغوشت… مرد باش و هيچ وقت نامردي نکن... مخصوصا براي کسي که به مردونگيت تکيه کرده و باورت کرده...
 


دختره از دوست دارم گفتن هرشب پسره خسته شده

بود یک شب اس ام اس اومد دختره باز نکرد گذاشت زیر

بالش خوابید.صبح مادر پسره زنگ زد گفت پسرم مرده

دختره شوکه شد و زد زیر گریه.رفت اس ام اسو خوند

پسره نوشته بود:تصدف کردم با مشکل خودمو رسوندم

اگه مبشه بیا پایین برای آخرین یار ببینمت.

 


پسری متوجه شد که 5 دقیقه دیگر میمیرد؛ این پیام را نوشت:"من میروم، با

من میای؟" و یکی برای دوستش و یکی برای دوست دخترش فرستاد...

بعد2دقیقه دوست دخترش جواب داد: من گیرم! کجا میخوای بری؟ نمیتونم

بیام، تنها برو عزیزم...! پسرک قلبش بیشتر درد گرفت بعد از 2 ثانیه...

دوستش پیام داد که؛ دهنت سرویسه اگه بری... واسا من اومدم...! پسرک

خندید و چشمانش را بست و مرد

 


 
فرقی نمی کنه دختر باشی یا پسر فقط خوب بخون...
بهش مي گي بوس بوس شبخير اما نمي خوابي تازه شروع مي کني اس ام اس دادن به يکي ديگه!!! بهش مي گي تو فقط تو زندگيم هستي اما ب ده نفر ديگه دوستي... بهش دروغ مي گي، مي پيچونيش به خيالِ خودت با کلي عشق بهت مسيج مي ده اما همزمان داري فوروارد مي کني واسه يکي ديگه!!!
مي خواي باشه اما به خاطر خواسته ی خودت... مثل یه ابزار، یه وسیله... هيچ مي دوني هيچ فرقي با حيوون نداري... حيف اسم حيوون... آدم باش پاي دلش وايسا، اگه نمي خوايش مثه آدم بکش کنار... جالب اينِ که فک مي کني از گند کاريات خبر نداره...چرا خبر داره بيچاره فقط به روت نمي یاره، چون توي آشغال و دوست داره... چرا با احساسش بازی می کنی... چرا؟ برای یه لحظه فکر کن خواهر خودته...
هه يه وقت به جايي مي رسي که ديگه نداريش و داشتنش واست مي شه آرزو...
پس آدم باش...
 


 
ايران ما جاييست كه اگر زن به شوهرش خيانت كند
جرمش سنگسار است!ولى اگر مرد به زنش خيانت كند
به زن ميگويند به شوهرت بيشتر برس....


یه ﻣﺪﻝ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻮ ﻧمی گیرن! ﺍﻫﻞ ﮐﻼﺱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨم ﻧﯿﺴﺘﻦ... ﻫﺮ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﺳﻼﻡ ﻓﮏ نمی کنن ﮐﻪ ﻣﺰﺍﺣﻤﻪ! ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﭘﺴﺮﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﻮﻥ ﯾﻬﻮ ﻏﯿﺮ ﻋﺎﺩﯼ ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺸﻮﻥ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺴﺖ! آخ ﮐﻪ ﭼﻘﺪ ﮐﻤﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﺍ... به سلامتیشون بلند صلوات...!


به سلامتی تو
تویی که این متن رو می خونی تویی که دلت شکست ولی مرام داشتی تنها موندی اما معرفت داشتی....
تو دختری که تو این روزای سخت از خیلی از نامردای مرد نما
مقاومتری و محکمتری....
تو پسری که تو این روزای سخت از خیلی زن نما های سنگدل
با احساس ترى لطیفتری، نه میگم بی خیال، نه میگم خوش باش...
بابت خوردن مهر با ارزش آدم رو پیشونیت داری بها می پردازی
به نظرت نمی ارزه؟ می ارزه خوبم می ارزه...


قابل توجه اقا پسرا!
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸه ﻭ ﮊﻭﻟﯿﺪﻩ و ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻃﺮﻑ ﮐﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺎﺯ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺴﺘﻪ، ﺑﺎ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺍﻣﯿﮏ، ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿ ﮕﺮﺩﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻏﺮ ﻣﯿﺰﻧﻪ ... ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻧﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﻧﯿﺎﺱ... ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺫﮐﺮ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﻣُــﺮﺩ!


دختر خانمي که ميگي با چند تا پسر دوستي و به اين کارت افتخار ميکني، دختر خانمي که چپ چپ نگاه کردن يه پسر و ميري واسه دوستات تعريف ميکني و دلت خوشه که دوستات به تو حسوديشون شده، دختر خانمي که ميگي از اين سر خيابون تا اون سر خيابون، برات صف کشيدن و کيف ميکني،
آقا پسري که افتخارت اينه که جلو پاي هر دختري مي ايستي، بهت پا ميده، آقا پسري که دلت خوشه هر روز با يه رنگ دختر ميري بيرون، آقا پسري که دلت خوشه به موهاي سيخ سيخيت و فکر ميکني دخترا بهت نه نميگن، بله با شمام ...

""جنس ارزون، زياد مشتري داره.""

اگه مردي يا اگه مونث هستي و به احساست ايمان داري به پاي يه نفر بمون مرد و مردونه حتي اگه تنهات گذاشت...


 


 
یک دختر...

من يک دخترم... بدان... "حواي" کسي نمي شوم که به "هواي" ديگري برود... تنهاييم را با کسي قسمت نمي کنم که روزي تنهايم بگذارد... روح خداست که در من دمي ده شده و احساس نام گرفته... ارزان نمي فروشمش... دست هايم بـالين کودک فردايم خواهد شد... بي حرمتش نمي کنم و به هر کس نمي سپارمش... پاييز است... باران بي وقفه اين روزها هواي عاشقي به سرم مي اندازد... لبريزم از مهر، اما استوار... سوداي دلم قسمت هر بي سر و پا نيست... عشق "حواي" ايراني با شکوه است و بزرگ... "آدمي" را براي همراهي برمي گزيند، شريــف، لايــق، فروتـــــن و عاشق!!!

--------------------------------------------------------------------

به گفته ي يکي از بزرگان زن اگر پرنده آفريده مي شد حتما طاووس بود، اگر حيوان بود حتما آهو بود، اگر حشره بود حتما پروانه بود. او انسان آفريده شد تا خواهر باشد، تا مادر باشد و عشق... زن چنان بزرگ است که خداوند وعده ي زنان بهشتي را به مردان در بهشت داده است... زن با احساس ترين موجود خداست تا حدي که يک گل او را راضي مي کند و يک کلمه او را به کشتن مي دهد... پس اي مرد! مواظب باش، تکبر را کنار بگذار، زن از سمت چپ تو نزديک به قلبت ساخته شده تا او را در قلبت جاي دهي... شگفت انگيز است زن...
در کودکي در هاي بهشت را به روي پدرش مي گشايد، در جواني دين شوهرش را کامل مي کند و هنگامي که مادر مي شود بهشت زير پاي اوست... قدره اين فرشته را بايد دانست...
 


 
ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺖ ﻣﯿﮕﯽ ﻣﯿ ﺬﺍﺭﯼ ﺑﺒﻮﺳﻤﺖ؟ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﻬﺶ بزﻧﻪ...ﺑﺒﻮﺳﺘﺶ... ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺸﻘﺖ ﺳﺮﺷﻮ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ ... ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻪ
ﺑﺮﺍﺵ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﻮﺩﻩ ... ﮐﻠﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﻠﻨﺠﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ... ﮐﻠﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻭ ﺯﯾﺮﭘﺎﺵ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ...

ﺁﻫﺎﯼ ﭘﺴﺮ ﺍﯾﺮﻭﻧﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ !
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺑﺪﻩ ... ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯾﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﻧﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﻪ ... ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮ ... ﻗﻠﺒﺸﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﻣﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ... ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﺑﯿﺎ ... ﻧﻪ ﺑﺎ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﻪ ...! ﭼﺮﺍ ﺩﺳﺖ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﺷﻬﻮﺗﺖ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ
ﺣﻮﺿﭽﻪ ﺯﻻﻝ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﺸﻮﺭﯼ؟ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﺪﯾﻮﻧﯽ؟ ﺑﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﻫﻢ ﺟﻨﺴﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺪﯾﻮﻧﯽ ... ﺑﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ﻣﺪﯾﻮﻧﯽ ... ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﻮﻥ ﻣﺴﺌﻮﻟﯽ ... ﭼﺮﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ؟

ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﯾﺪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﯼ ... ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺫﻫﻦ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﺮﺩﯼ ... ﻓﮑﺮﺷﻮ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺮﺩﯼ ... ﺁﺭﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﺪﯾﻮﻧﯽ ...! ﭘﺲ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻧﻪ ! ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻢ ﺟﻨﺴﺎﯼ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺣﻮﺍﺳﺘﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺎﺷﻪ...
 


 
ما داریم ب کجا میریم! تا کی می خایم به رفتارمون ادامه بدیم؟؟؟ بابا ما ایرانی هستیم پدرانمون جنگجو بودن به غیرت زبان زد بودیم! چی شده که اینطوری شدیم؟؟؟؟ چرا فکرمون عوض شده؟؟؟ به یک دختر که می رسی تنها فکرمون اینه که ببیرمش خصوصی و مخشو بزنیم و.... اخه ما بی انصافا مگه نمی خایم زن بگیریم؟؟ چرا توی هم گروه مثل دوستای خوب نیستین؟ حتما باید تو خصوصی و جالب اینکه تو کامنت 20 عکس می خایم عکس ناموس مردم رو! نمی فهمیم باید از بین همین دخترا زن انتخاب کنیم؟؟؟ از مریخ که نمیشه زن وارد کرد! چرا نمی فهمیم اینا ناموس مردمن ترو خدا بیایم تو رفتارمون تجدید نظر کنیم...

آی دخترا ! چرا این واقعیت رو قبول نمی کنین که: هرزه ترین پسر هم وقت ازدواج دنبال دختر دست نخورده ست نمی خاد زنش قبلا با کسی بوده باشه حتی اگه خودش با 100 نفر بوده باشه ترو خدا بفهمین که با ازدواج به شخصیتتون احترام گذاشته می شه... هر پسری که بخواد شما رو داشته باشه باید مهریه و جهاز و ... بده و کلی قانون رو قبول کنه تا شما رو داشته باشه... پس مسلما ترجیح میده دوست بشه و مجانی به خواسته هاش برسه ترو خدا به بقیه هم بگین بیان اینو بخونن مدیونتون می کنم واسه این کار...
 


اسمش علــــــــی و۲ سالشه

طفلي چشم چپش نابينا شده

به خاطر تومور چشمي بدخيم دکترا گفتن بايدآب زير چشمشو بکشيم والّا

ميزنه به مغزشو زبونم لال میکشتش

امّا اگه آب زير چشمشُ بکشن فاتحه ي صورتش خونده ميشه

واسه شفاي اين طفل معصوم دعا کنيد…به قرآن راه دوري نميره

ممنون ميشم اگه

هـــمــــتـــــون”بازنشر كنيد تاافراد بيشتري دعا کنن واسش خداييش دعا

كنيد بچه ها و بزاريد تو وبتون

بعد چند وقت اگه خواستيد پاكش كنيدخيلي خودخواهي اگه به خاطر اينكه

به وبلاگامون ربطي نداره

ياغمگينه يا قشنگ نيست نزاريمشو يه بچه ۲ ساله رو از دعاهاي بقيه

محروم كنيدشايد خدا دعا هامون

رو براورده كنه و زندگي يه ادم متحول بشه خواهــــــــــــــــــــــــــــش مي

كنم ازتون دوستاي مهربونم هم

دعا كنيد هم بزاريد..

ازهمه تون میخوام ک براش دعا کنیدو

امیدوارم ک علـــــــــی کوچولو هرچه زودتر بهتـــــــــر شه

 


در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

 


دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت

دختر:آروم تر من ميترسم

پسر:نه داره خوش ميگذره

دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه

پسر:پس بگو دوستم داري

دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر

پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)

پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه

و.....

روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار)

 


ساعت از سه شبم گذشته برو يکم بخواب تا صبح ببينم چه خاکي تو سرم کنم......
نه مگه من مي تونم بخوابم تو اين وضعيت دخترم فرار کرده....همش تقصير توي
واسه چي تقصير من؟!
يادته چقدر محدودش کردي؟يادته تا تلفن حرف مي زد مي گفتي با کي حرف مي زني؟اجازه نمي دادي پاشو بذار از خونه بيرون يادته؟
بس کن زن من صلاحش رو مي خواستم اون بايد.......
نه محمود من ديگه نمي تونم باهات زندگي کنم تو مريضي...................
الان چهار سال از اون روز مي گذره...مامانم از بابام جدا شد منو مامانم خيلي سعي کرديم اونو پيدا کنيم....تا سه روز پيش که بالاخره تونستيم به نتيجه برسيم.........
که تلفن زنگ زد من تلفن رو برداشتم.....صداي يه زن بود..........
الو منزل تقوي زاده؟
بله بفرماييد؟
تويي نگين؟
بله شما؟
منم نازنين.....
ماتم برد بعد از چهار سال نازنين زنگ زده.....
الو نگين؟
نازنين تويي؟تو اين مدت کجا بودي هيچ مي دوني که منو مامان کجاها دنبالت گشتيم......
ببين نگين مي خوام ببينمت مي توني به اين آدرسي که مي دم بياي؟فقط مي خوام که قول بدي به مامان همنگي باشه؟
آخه چرا؟
نمي خوام بفهمه بعدا مي فهمي باشه؟........
وقتي آدرس رو ازش گرفتم نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت از طرفي نگران که چرا گفته حتي به مامان هم نگم........
ساعت نزديک چهار بود که رفتم تو همون پارکي که قرار گذاشته بود........
نشستم رو يکي از نيمکت ها بعد از يکم معطلي ديدم که يه زني واستاده کنارم منو نگاه مي کنه يه نگاه بهش کردم ديدم آرايش غليظي داره تنها فکري که نمي کردم که اون نازنين باشه.........
نگين نشناختي؟!منم نازنين.....
واي خدا اين يعني همون خواهر منه که حتي يه تار موشم کسي تو خيابون نمي ديد.......حالا با اين آرايش...تو اين چهار سال کلي تغيير کرده بود.......
تو اون لحظه تنها کاري که کردم اين بود که بغلش کنم وگريه کنم...........
نازنين چرا اينقدر عوض شدي؟
داستانش طولانيه..... نگين راستي حاله مامانو بابا چطوره؟
چي مي خواستي باشه از هم جداشدن از بابا که خبري ندارم ولي مامان هنوزم دنبالته پاشو بيا بريم خونه به خدا مامان خيلي خوشحال مي شه باورت نمي شه تو اين چهار.......
بسه نگين نمي خوام چيزي بشنوم.......نميدونم اينو گفت انگار بغض کرده بود روش از من برگردوند و ادامه داد......
ببين نگين امروز واسه اين اومدم که ازت يه خواهش دارم همين.....
حسابي گيج شده بودم....نازنين مگه نمي خواي بياي مامان ببينت؟
نه نمي تونم......
واسه چي نمي توني؟تو چي خيال کردي....مگه مامان با تو چي کار کرد که اين جور داري اذيتش مي کني......
خفه شو نگين....نازنين خيلي فرق کرده بود هم قيافه هم اخلاق.....
بذار از اول برات بگم...
چهار سال قبل يادته بابا چقدر منو اذيت کرد؟يادته وقتي بهش خبر دادن من با اکبر دوست شدم چقدر منو کتک زد ديگه تا دمه در مدرسه هم ميومد دنبالم....هميشه دوستام مسخرم مي کردن که مگه من هنوز بچم که بابام منو تا مدرسه مياره يادته اينارو؟
_آره يادمه.....
مي دوني ديگه برام زندگي تو اون وضعيت غير ممکن شده بود.....با هزار زحمت يه روز اکبر رو ديدم.....هموني که الان مايه بدبختيم شد......من اون موقع اکبر رو خيلي دوست داشتم....همون دوست داشتن بود که چشام رو بست......يه روز تونستم با هزار زحمت ببينمش.........بهش گفتم:
_اکبر به خدا زندگي برام تو اون خونه غير ممکنه بابام سر هر چيزي بهم گير ميده يا کتکم همش مي زنه.......تورو خدا يه کاري کن اصلا بيا باهم ازدواج کنيم؟
ببين نازنين منم دلم مي خواد باهات ازدواج کنم ولي تو مي دوني من کاردرست حسابي ندارم....باباتم از من اصلا خوشش نمياد بيا از اون خونه بيرون وقتيم بابات بفهمه کار از کار گذشته چطوره؟
اون موقع زياد درست حسابي منظورش رو نفهميدم...اولش خيلي ترسيدم....
گفتم:جدي مي گي اکبر منظورت اينه فرار کنم!
با ملايمت گفت:آره فرار مي کنيم همين امروز بعدم ازدواج مي کنيم اون وقت باباتم مجبور مي شه که قبول کنه تازه بعدم بابات به منم کمک مي کنه که يه کار خوبي پيدا کنم قبول مي کني؟
من اکبر رو واقعا دوسش داشتم حاظر بودم براش هر کاري کنم....ديگم نمي خواستم بر گردم تو اون خونه که حتي واسه آب خوردنم هم بايد توضيح مي دادم...تو اين فکرو خيالا بودم که يه دفعه صداي اکبر رو شنيدم.....
کجايي....حواست نيست....قبوله؟
مطمئني که اين کار درسته؟
معلومه که مطمئنم ما هردوتامون همديگرو دوست داريم پس همچي حله کلي فکر کردم...عزيزم بمن اعتماد کنم باشه؟
نمي دونم اگه مي گي درسته حتما درسته.....
خيلي خوبه مي دونستم که بهترين راه رو انتخاب مي کني الان برو خونه پول يا طلا هست يواشکي بيار من اينجا منتظرت مي شم که بريم بعد خونه يکي از دوستام......
آخه.....حرفم رو قطع کرد....
ببين امانت ورمي داري ما بعد ازدواج همرو بر مي گردونيم بالاخره ما پول لازم داريم....
حدود هشتاد هزارتومن تونستم از پولي که واسه پس انداز بود رو بردارم با يکم از طلاهاي مامان رو..همش رو دادم به اکبر ساعت نزديکاي شيش بود که رسيديم خونه دوستش تو ورامين......
اسمه دوستش حسين بود يه آدمه آشغال........
وقتي داشتم مي رفتم تو خونه دمه گوش اکبر يه چيزي گفت نفهميدم چي گفت ولي اکبر سرش رو تکون داد........من با خودم همش مي گفتم حتما اين کاري که مي کنم درسته..... بالاخره تمام اين قضايا تموم مي شه......................................................

وقتي داشتم مي رفتم تو خونه دمه گوش اکبر يه چيزي گفت نفهميدم چي گفت ولي اکبر
سرش رو تکون داد.............
من با خودم همش مي گفتم حتما اين کاري که مي کنم درسته بالاخره تمام اين قضايا تموم مي شه....
يه يساعتي گذشته بود تازه دلم واسه خونوادم تنگ شده بود هي با خودم مي گفتم نکنه اشتباه....تو اون لحظه يه آن احساس کردم که با اذيت هايي که پدرم مي کرد باز دوسش دارم.....ولي کار از کار گذشته بود....اگه بر مي گشتم خونه بابام...
ساعت نزديک هاي هشت شب بود که حسين به بهونه اينکه غذا بگيره رفت بيرون...خونه حسين خيلي کوچيک بود حتي يه اتاقم نداشت.....
وقتي حسين به بهونه غذا رفت بيرون....
اکبر اومد نزديکم اصلا فکر نمي کردم که......
دستش رو به يه نحوي گذاشت رو دستم تازه دوزاريم افتاد چه قصدي داره.....
اکبر داري چي کار مي کني اين قرار ما نبود؟
ببين عزيزم ما وقتي ميتونيم با هم ازدواج کنيم که همديگرو...
باورم نمي شد اکبر اين جور باهام حرف بزنه...
اکبر من از خونه بابام فرار نکردم که اينجور تو باهام کني مي فهمي
عزيزم مجبوريم حالا چه دلت بخواد چه دلت نخواد.....
وقتي ديد حرف فايده اي نداره با زور................
مي دوني نگين تو اون لحظه از خودمم بدم اومد...همون موقع تصميم گرفتم بر گردم ولي بعد از اين جريان حتما بابام منو مي کشت....يعني برام راهي نموند........
ساعت نزديکاي 10 بود که حسين با کباب بر گشت خونه رفتار حسين باهام عوض شده بود سر سفره بهم گفت:
نازنين جون تو اين دو ساعت بهت حسابي با اين اکبر خوش گذشت؟
سرخ شدم...چي؟! منظورتون رو نمي فهمم!
اکبر:عزيزم حسين از خودمون مي توني باهاش راحت صحبت کني...آره حسين جون نمي دوني چه بدني داره اين خوشگله.
خدايا يعني اين اکبر داره اينا رو مي گه اوني که از گل بهم پايين تر نمي گفت.....
اکبر مي فهمي داري چي ميگي؟؟؟
آره عزيزم حسينم دل داره مگه نه حسين؟!
منم دل دارم چطور به اکبر حال بدي به من ندي.........همون جا حمله کردن بهم........
از همون شب بدبختيام شروع شد.....
من تا حالا فکر مي کرم اگه اکبر بيکاره حداقل سالمه...
از فرداش فهميدم تو کار پخش مواد مخدر...منم شدم وسيله کسب درآمدش منو تو اون خونه زنداني کرده بودن...هر روز با چندتا لجن مجبور بودم س.ک.س داشته باشم.......اونا حتي يه قرون پولم بهم نمي دادن....تا ميومدم چيزي بگم کتکم مي زدن اونقد مي زدن که از هوش برم اکبر مي دونست من اگه برگردم خونه از اينم وضعم بدتر.......
دوماه تو اون کثافت دوني بودم.....مي دوني نگين تو اون دوماه با کيا بودم باهام چي کار کردن......
بالاخره تونستم از اونجا فرار کنم با يه سرووضع نامناسب هرجور بود خودمو رسوندم تهران........
همون شب اول که تو پارک خوابيدم نگهباني پارک خواست به پليس زنگ بزنه که فرار کردم....
ساعت نزديکاي 10شب بود کنار خيابون قدم مي زدم مونده بودم تا صبح کجا برم...
از کنارم ماشيناي جورواجور رد مي شد....
خانوم خشگله در خدمت باشيم......شبي چند مي گيري.......ناز نکن بيا سوار شو......اي جون هيکلت روبخورم......اون شب واقعا ترسيده بودم اون تيکه هايي که الان برام عاديه اون شب دفعه اول بود اونارو مي شنيدم.....تو زمستون بود هوا خيلي سرد بود منم لباسه درست حسابي نداشتم.....از مامورام مي ترسيدم...هيچ جا نداشتم که برم...ساعت نزديکاي 2شب بود.....يه پرايد اومد کنارم بوق زد فکر کردم اول باز از همون مزاحماس...ولي ديدم نه دو تا دخترن......
دختر اين مو قع شب تو اين سرما چي کار مي کني بيا سوار شو
اولش ترسيدم ولي لحنشون خيلي مهربون بود...
بيا نترس ما که کاريت نداريم....
با خودم گفتم اينا حتما آدماي درستي هستن.....
خوب خشگله اسمت چيه؟
نازنين....
اين موقع شب تو خيابون چي کار مي کني فرار کردي؟
فرار!....نه
صداي خندشون بلند شد.....
الي حتما اين موقع شب اومده هواخوري!!!
دختر ما خودمون اين کاريم نمي خواد دروغ بگي مي خوايم کمکت کنيم.....
با خودم گفتم حتما مي خوان کمکم کنن وگرنه دليلي نداره منو سوار کنن...منم تمام ماجرارو براشون گفتم....
ماشينو نگه داشتن.....
بعد اون دختر کناره راننده اسمش ماندانا بود بهش مي گفتن ماني..
گفت:.ببين نازنين تو مي توني با ما زندگي کنه هيچ مسئله اي نيست اگه دختر عاقلي باشي مي توني خوب پول در بياري وگرنه همين الان پياد شو؟
نازنين:چي کار بايد کنم؟!
نيشخندي زدو گفت يعني نمي دوني؟!
نازنين:نه!
خيلي ساده اي همون کاري که تو اين دو ماه مي کردي فهميدي؟!
نمي دونستم عصباني باشم يا ناراحت در ماشين رو باز کردم...
الي گفت:ببين ما منتظر هستيم اگه نظرت عوض شد...
در ماشين رو با شدت بستم هوا خيلي سرد بود داشت نم نم برف ميومد هيچ جا نداشتم برم.......با خودم مي گفتم بقول مامان بزرگم که دختر بايد هميشه نجابتش روحفظ کنه حتي اگه داره مي ميره...ولي نمي شد مامان بزرگمم اگه تو وضع من بود چي کار مي کرد.......فکر کنم ده دقيقه اي گذشت....که مجبور شدم برگردم تو ماشين.....
ماني:ديدي برگشتي!مي دونستم دختر عاقلي هستي....حالا چند وقت غذا نخوردي؟!
دوروزي ميشه...........
ماشين حرکت کرد...................
وارد خونه اي شدم که هروز آدماي جورواجوري رفت و آمد مي کردن...تا اينکه مامورا ريختن تو خونه همرو گرفتن من نمي دونم بايد اسمش رو گذاشت خوش شانسي يا بدشانسي اون روز خونه نبودم.....هر چند ديگه نياز به امسال الي يا ماني نداشتم ديگه اون دختر ساده هم نبودم.......
نمي خوام بيشتر از اين برات بگم نگين............
باورم نمي شد اينارو از زبون خواهرم شنيده باشم گريش گرفت...منم گريم گرفت.....
همون جوري که بغض کرده بود ادامه داد...مي دوني نگين هميشه آرزوي يه بچه داشتم......الانم اومدم ازت يه خواهش کنم من ايدز گرفتم....شايد تا چند سال ديگه واسه هميشه از اين زندگي کثافت راحت بشم....ولي تا اون موقع مي خوام هرچي مي تون پسرارو آلوده کنم.....فقط اينو مي خوام اگه روزي کسي به نامه مهناز زنگ زد بدون يعني من مردم فقط کاراي بعد از مرگم رو درست کن همون کارايي که واسه همه مي کنن.......
زدم زير گريه.......هنوز باورم نمي شد خواهرم اينارو مي گه.....که نازنين پاشد و با سرعت رفت... داد زدم نازنين...نازنين....رو نيمکت يه کاغذ ديدم.....
بازش کردم نوشته بود:
نگين عزيز مواظب بابا و ماما باش منتظر تلفن مهنازم باش هيچوقتم راجع به من به ماما چيزي نگو حتي وقتي مردم....بهم قول بده...............................
دوست دارم
نازنين.
از اون روز هربار تلفن زنگ مي زنه فکر مي کنم که مهناز......................................................

نظر یادت نرهااااااااا.


از عشق:

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

 

azer damha