اشنا
کسی که خنجر به پشتم فرو کرد
بوی تنش آشنا بود…
راستی…!
این عطر را خودم برایش خریده بودم…

سکوت
یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد
کسی قاب نمی گیرد
برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

عشق
عشق : سرطان دوست داشتن است.
عشق : عقد دائمی ما با غربت است.
عشق : شماره تلفنی است که سال ها به دنبال آن می گردیم.
عشق : آمپول بکمپلکس معرفت است.
عشق : اتوبانی است که تا ته ابدیت می رود.
عشق : آسانسور حیات بشر است.وای به حال کسی که توی این
آسانسور گیر کند.
عشق : قند متافیزیکی است که دردل آدم آب می شود.
عشق : شب نامزدی ما با جدایی است.
عشق : نردبانی است که ما را از خود بالا می کشد.
عشق : همان فعل انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست
می دهد.
عشق : عزرائیل زیبایی است که رسیده جسم ما را می گیرد و قبض روح
را اضا می کند.
به خاطر تو
+ گاهی توقف تو ایستگاه بین راه فرصت خوبیه برای دیدن مسیر طی شده!

تنهاترین
انگار بغضی هزار ساله گلویت را گرفته و تو می اندیشی چند سال گذشته ؟!
هیچ کس نیست ......نیست که این همه آشفتگی را نظاره کند . آن لحظه هیچ کس به
دردت نمیخورد . یعنی اصلا حوصله کسی را نداری . دلت بدجوری شکسته
.....بلند میشوی . دوست داری به طرفشبروی لبهایت را روی زیبایی اش بگذاری ..
با اشکهایت خیلی حرفها داری به او بگوییاما.....رویت نمیشود .
خیلی وقت است به یادش نبودی حالا که گیر افتاده ای میخواهی.....!!!!!!!!!!!!
گاهی از کنارش رد میشدی و حتی نگاهش هم نمیکردی اما حالا خجالت میکشی
یعنی جوابت را میدهد؟آرام سرت را بلند میکنی تا صدایش کنی اما.........
او آنجاست قبل از اینکه تو لب واکنی
ناگهان اشکهایی که پشت حصار نامرد این همه بغض فرو خورده جا خوش کرده بودند
بیرحمانه دنیایت را با شلاق عشق و اشک پاک و منزه میکنند .
به تو نزدیک است ........ خیلی
نزدیک و تو میلرزی خودت را باگستاخی در آغوش مهربانی اش میاندازی !
دیگر خودت نیستی .........تازه شده ای ........و تو یادت می افتد که
یه کسی یه جایی میگفت:
هر وقت خدا را به یاد آوردی بدان اول خداوند تو را یاد کرده است...
خدا در کنار توست....کافیست باورداشته باشی...

خدایا
چقدر دوست دارم این نیازمند بودنو
چقدر دوست دارم پر پر کردن غرورمو
در برابر بزرگی همچون تو
چقدر خوبه که نیازمو به تویی میگم که از همه بی نیازتری
خدای من دنیای من با تو گفتن نیاز هایم و به پای تو افتادن و سجده کردن در مقابل دیدگان توست
تو چه میدانی؟ تویی که همیشه بی نیاز بوده ای
خدای من با تمام بزرگی و جبروتت احساسی را کم داری
با همه تواناییت نمیتوانی احساس کنی
خدایا با جرات میگویم با همه داناییت تو نمیدانی
خدایا نمیدانی چه لذتی دارد نیازم را در گوش تو بگویم
نمیدانی چه لذتی دارد دلم را به دل تو کوک بزنم
نمیدانی چه لذتی دارد وقتی تو را در این فاصله نزدیک احساس میکنم
وقتی گرمی دستانت را در میان دستان سردم حس میکنم
وقتی میدانم با تمام جلال و بزرگیت به من نگاه میکنی و به نیازهایم گوش میکنی
وقتی خیلی دلم برایت تنگ می شود سجاده ام را پهن میکنم
و سر روی آن میگذارم چشمانم را میبندم
و چه احساس شیرینی است وقتی حس میکنم در آغوش تو هستم
خدایا مرا ببخش ...
کاش کمی با وفا بودم .....
کاش معرفت در من جای داشت ....
کاش مرام راه خانه قلب مرا بلد بود ....
کسی مقابل خدای بزرگ من ایستاد
برای اینکه به من سجده نکند
در مقابل بهترین معبود ، در مقابل خدای عزیز من ، در مقابل فوق العاده ترین
ایستاد و با او دشمن شد
ولی من......
انصافم کجا رفته؟
انسانیت؟؟؟
خدا به خاطر من به خاطر بالا بردن مقام من او را ترک کرد
ولی من نه به خدا بلکه به او سجده کردم
خدایا شنیده ام کارهای خوبشان را پیش تو می آورند تا بپذیریشان
من شرمساریم را به درگاهت آورده ام
خدایا می پذیری ام؟؟؟؟؟
با ما باشید
الهی .....
تو نهایتی نهـــــــــــــــایت !خدایــــــــــــــــــــ♥ـــــــــــــــــــــــا . . .
وقتی همه چيز را به تو مي سپارم ،