با ما باشید
الهی .....
تو نهایتی نهـــــــــــــــایت !خدایــــــــــــــــــــ♥ـــــــــــــــــــــــا . . .
وقتی همه چيز را به تو مي سپارم ،
الهی .....
تو نهایتی نهـــــــــــــــایت !خدایــــــــــــــــــــ♥ـــــــــــــــــــــــا . . .
وقتی همه چيز را به تو مي سپارم ،.
الـهـی ..
تـوفـیـقـم ده کـ ه بـیـش از طـلـب هـمدردی ،
هـمـدردی کـنـم !
بـیـش از آنـ ـکـ ه مـرا بـفـهـمـنـد ،
دیـگـرآن را درک کـنـم !
پـیـش از آنـ ـکـ ه دوسـتـم بـدارنـد ،
دوسـت بـدارم !
زیـرآ در عـطـا کـردن اسـت کـ ه مـی ـسـتـانـیـم و
در بـخـشـیـدن اسـت کـ ه
بـخـشـیـده مـی ـشـویـم و در مـردن اسـت کـ ه
حـیـآت ابـدی مـی ـیـابـیـم
.
الـهـی ..
تـوفـیـقـم ده کـ ه بـیـش از طـلـب هـمدردی ،
هـمـدردی کـنـم !
بـیـش از آنـ ـکـ ه مـرا بـفـهـمـنـد ،
دیـگـرآن را درک کـنـم !
پـیـش از آنـ ـکـ ه دوسـتـم بـدارنـد ،
دوسـت بـدارم !
زیـرآ در عـطـا کـردن اسـت کـ ه مـی ـسـتـانـیـم و
در بـخـشـیـدن اسـت کـ ه
بـخـشـیـده مـی ـشـویـم و در مـردن اسـت کـ ه
حـیـآت ابـدی مـی ـیـابـیـم
گفتنِ كلمه «أَعُوذُ» براى نجات از خطرات كافى نیست،
بلكه باید در عمل نیز از عوامل خطرساز دورى كرد.
وگرنه خانه را در مسیر سیل ساختن و نوشتن «اعوذ باللّه من السّیل»
بر سر در خانه به منزله مسخره است.
كسى كه مىگوید: «أَعُوذُ بِاللَّهِ»، باید در عمل نیز از سرچشمه هاى
فساد دورى كند.
در منزل خود من، همهى افراد، بدون استثنا، هرشب در حال مطالعه
خوابشان مىبرد. خود من هم همینطورم. نه اینکه وسط مطالعه خوابم ببرد.
مطالعه مىکنم، تا خوابم مىآید، کتاب را مىگذارم و مىخوابم.
همهى افراد خانهى ما، وقتى مىخواهند بخوابند حتماً یک کتاب کنار
دستشان است. من فکر مىکنم که همهى خانوادههاى ایرانى
اید اینگونه باشند. توقع من، این است. باید پدرها و مادرها،
بچهها را از اول با کتاب، محشور و مأنوس کنند. حتى بچههاى کوچک
باید با کتاب انس پیدا کنند.
رسول خدا (ص) فرمود :
روز غدیر خم برترین عید های امت من است و آن روزی است
که خداوند بزرگ دستور داد ؛ آن روز برادرم علی بن ابی طالب
را به عنوان پرچمدار ( و فرمانده ) امتم منصوب کنم ، تا بعد از من مردم
توسط او هدیت شوند ، و آن روزی است که خداوند در آن روز
دین را تکمیل و نعمت را بر امت من تمام کرد
و اسلام را به عنوان دین برای آنان پسندید .
|
| ||
|
| ||
|
||
|
[ | ||
|
| ||
|
||
|
| | ||
|
| ||
این روزها
|
||
|
[ | ||
|
| ||
بوسه![]() بوسه یعنی وصل شیرین دولب بوسه یعنی عشق در اعماق شب. بوسه یعنی مستی از مشروب عشق. بوسه یعنی آتش و گرمای تب. بوسه آغازی برای ما شدن. لحظه ای با دلبری تنها شدن. شرم در دلدادگی بی معنی است بوسه بر میدارد این شرم از میان. بهترین هدیه پس از یک انتظار . بشنوید از من فقط یک بوسه است. بوسه یعنی وصل جانها از دو لب. بوسه یعنی پر زدن ، یعنی صعود بوسه یعنی شادی و شور و نشاط . بوسه یعنی عشق خالی از گناه. بوسه یعنی قلب تو از آن من. بوسه یعنی تو همیشه مال من.
|
||
|
[ | ||
|
| ||
کمي عوض شدم؛ ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛ به کسي تکيه نميکنم .؛ از کسي انتظار محبت ندارم؛خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛ سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم... چقدر بزرگ شدم يک شبه !!!
|
||
|
[ | ||
|
| ||
از روزگار پرسیدم با آنهایی که با زندگی و احساساتم بازی کردن چه کنم؟؟؟ گفت: آنها را به من واگذار کن که چرخ روزگار بالا و پایین دارد!!
|
||
|
[ | ||
|
| ||
خــــ ـ ــבایا غـــــم خـــورבه ام به مقــــבارٍ ڪافــــے ، ممـــــــنوטּ ! میــــل نــــدارم בیگــــر مـــــــے شــــوב ؛ یــــک استــــڪان مـــــرگ بـــــرایم بریـــــــزے ؟!!
|
||
|
[ | ||
|
| ||
درد یعنی این...
دُختری پشت یک هزار تومنی نوشته بود:
|
||
|
| ||

تو همانی که دلم
لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که
فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش
را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که
تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که
تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم
تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به
تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
قلب من موقع اهدا به تو ایراد
نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای
موهای تو گم کرد خداوندش را
صدای خش خش برگ های
خزونی
صداي خش خش
برگاي خزوني توي گوشم ناله مي كرد
آسمون بغضشو
تو پرده ي ابراي سياهش پاره مي كرد
رعد و برق
نگاه شهرو با صداش خواب زده مي كرد
زمين از اين
همه سنگيني بار به روي شونه اش گله مي كرد
همچنان پاي
پياده فارغ از صداي خشم آسموني
بي خيال از
ناله ها و گله هاي برگاي زرد خزوني
جاده هاي بي
كسي رو گم مي كردم آروم آروم
تن غربت رو
مي شستم زير قطره هاي بارون
من به ياد
عطر بارون زده ي گلاي پونه
مي كشيدم
پاي خستمو تو جاده به هواي بوي خونه
وقتي كه
صداي خونه منو تا آخر جاده مي كشونه
اين سرابه
توي جاده كه چشامو مي پوشونه
بدون شرح ...
هنوز
هم يك ديدار ساده ميتواند سرآغاز پرسه اي غريب در كوچه باغ باران باشد
بگذر ز من اي آشنا
بگذر
زمن ای آشنا چون از تو من دیگــــر گذشتم
دیگر
تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرنوشتم
می
خواهــم عشقــــت در دل بمیــــــرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان
گیرد
کوته
کنم این قصه بیهوده را کی عشق تو سازد رها جان من
هر
عشقی میمیرد خاموشی میگیرد عشق تو نمیمیرد
باور
کن بعــد از تو دیگـــری در قلبـــم جایـــت را نمیگیـــرد
طوفان
متن ترانه طوفان از عارف :
با تو
از دریاچه ی نور از دل جنگل گذشتم
گفتی
هر عشقی میمیره اما از تو برنگشتم
میخواستم تا دنیا دنیاست ما به عشق هم
بنازیم
توی
مرز ماه و دریا قصری از صدف بسازیم
طوفان
گرفت و چه ساده شکستی
اما
چشاتو رو بغضم نبستی
عمرم
گذشت و هوز که هنوزه
سلطان قلبم تو هستی تو
هستی
♫♫♫
یادمه
رنگ نگاهت رنگ رویا های من بود
سبزه
زاران تو چشمات تنها جای گم شدن بود
اسم
تو طعم عسل بود تو هراس غربت من
هنوزم
وقتی میخندی غصه ها فرو میریزن
گل
گلخونه ی من یکی یک دونه ی من
روی
دلتنگی شب پرده بنداز
پرده
بنداز
بی تو
بارون نمیاد همه دنیا قفسه
تو به
من هدیه بده پر پرواز
پر
پرواز
♫♫۱♫
من تو
خوابای گذشتم که پر از شوق جنون بود
تو رو
توی باغی دیدم که پر از بغض خزون بود
مثه
یه دریا هنوزم غرق طوفان نگاتم
خیلی وقته عاشقم من عاشق سادگی
هاتم
هر
عشقی میمیره خاموشی میگیره
عشق
تو نمی میره
آه ه
ه
ما
عاشق میمیونیم
با
عاشق میمیریم
جرم
ما این تقدیره
آه ه
ه
♫♫♫
مثه
یه سایه کنارت میام آروم پا میزارم
زندگی
مو رویا هامو توی چشمات جا میزارم
گاهی
خوشبختی یه رازه یه بهونه واسه بودن
ای
خدا آه ای خدا کاش گوش بدی به دردای من
وقتی
یه باغ زخمی به ابرا چشم میدوزه
آدم
دلش می سوزه ای خدا
ای
خدا ای خدا
با
سرنوشت و تقدیر هرگز نمیشه جنگید
دنیا
هنوز دو روزه ای خدا ای خدا
امروز تولده منه
امروز
تولد منه منی که هیشکی همصدام نبود
اگه با آهنگهام قدم نمیزدی رو زمین رد پاهام
نبود
چقدر زخم خوردم تو این راه
یادمه خون گریه
میکردم
خدا خواست که تو باشی و بشی مرهم واسه دردم
همیشه
سنگ صبورم بودی و هستی و غصه هام و بجون می خری
مگه شیرین ترم میشه که می بینم
ترانه هام و از بری
توی ِ
غمگین ترین آهنگ یا تو خوشحالی و شادی
همیشه پشت من بودی تو به من زندگی
دادی
توی ِ
غمگین ترین آهنگ یا تو خوشحالی و شادی
همیشه پشت من بودی
تو به من زندگی
دادی
زندگی دادی
♫♫♫
آدم وقتی که معروفه هزارتا درد ِ.سر داره
اما خیالش راحته وقتی شمارو پشت سر
داره
پای
هر شعر و آهنگ تورو از یاد نمی بردم
از این احساس دورادور هنوزم سر در
نیاوردم
اگه
دنیا باهام بد شه یکی هست که خبر داره
اونی که دلواپسم میشه اونی که اسمش
طرفداره.
توی ِ
غمگین ترین آهنگ یا تو خوشحالی و شادی
همیشه پشت من بودی تو به من زندگی
دادی
توی ِ
غمگین ترین آهنگ یا تو خوشحالی و شادی
همیشه پشت من بودی
تو به من زندگی
دادی
زندگی دادی
عشق
عشق
یعنی سادگی افتادگی عشق یعنی اندکی دلدادگی
عشق یعنی اشگ ریزان زیستن عشق
یعنی گریه های نیستن
عشق یعنی در نیستان سوختن عشق یعنی تشنگی
آموختن
عشق یعنی جام خالی از شراب عشق یعنی آب دیدن در سراب
عشق یعنی
حیرتی در ابتدا عشق یعنی حسرتی بی انتها
عشق یعنی شمع پروانه شدن عشق یعنی
محو و بیگانه شدن
عشق یعنی نارسیدن در مراد عشق یعنی دل سپردنها به
یاد
عشق یعنی یک غزل دلدادگی عشق یعنی یک قصیده سادگی
عشق یعنی زنده
در چشم امید عشق یعنی پاکی رنگ سپید
عشق یعنی سوختن در هجر یار عشق یعنی گم
شدن از هر دیار
عشق یعنی نام دل بر سنگها عشق یعنی بر سر دل
چنگها
عشق یعنی اندکی یاد خدا عشق یعنی تا نهایتها جدا
عشق یعنی
ماندگاری در سما عشق یعنی اشگ حسرت در دعا
دیدار
مینویسم ( د ی د ا ر
)
تو اگر بی منو دلتنگ منی یک به یک
فاصله هارو بردار...
گرگ
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در
نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان
و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره
چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی
بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که
گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن
که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در
جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو
پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ
پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و
رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی
می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان
هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این
حال
عجیب؟...
بمان مادر
تلنگر
میزند بر شیشه ها سر پنجه ی باران
نسیم سرد
میخندد به غوغای خیابان ها
دهان کوچه
پر خون میشود از مشت خمپاره
فشار درد
میدوزد لبانش را به دندان ها
زمین گرم
است از باران خون امروز
زمین از
اشک خون آلوده ی خورشید سیر آب است
ببین آن
گوش از بمب کنده را در موج خون مادر
که همچون
لاله از لالای نرم جوی در خواب است
بمان مادر
بمان در خانه ی خاموش خود مادر
که باران
بلا میباردت از آسمان بر سر
دَرماتم
سرای خویش را بر هیچ کس مگشا
که مهمانی
به غیرازمرگ را بر در نخواهی دید
زمین گرم
است از باران بی پایان خون امروز
ولی دلهای
خونین جامه گان در سینه ها سرد است
مبند امروز
چشم منتظربر بر حلقه ی این در
که قلب
آهنین حلقه هم آکنده از درد است
نگاه خیره
را از سنگ فرش کوچه ها بردار
که اکنون
برق خون میتابد از آیینه ی خورشید
دو چشم
منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی
تو دیگر
سایه ی فرزند را بر در نخواهی دید
ببین آن
مغز خون آلوده را،آن پاره ی دل را
که در زیر
قدمها میتپد بی هیچ فریادی
سکوتی تلخ
در رگهای سردش زهر میریزد
بدو با
طعنه میگوید که بعد از مرگ آزادی
زمین
میجوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز
بمان مادر
بمان در خانه ی خاموش خود امروز
تو که . . .
معلم چو آمد به ناگه
کلاس
چو شهری فرو خفته خاموش
شد
سخن های ناگفته در مغز ها
به لب نارسیده فراموش شد
معلم ز کار مداوم غضبناک و
افسرده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم انگیز را
صدای درشت معلم شکست
بیا احمدک درس دیروز را بخوان
تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز انچه دیروز انجا شنفت
عرق چون شتابان سرشت یتیم
خطوط خجالت به رویش
نگاشت
لباس پر از وصله و پینه
اش
به روی تن لاغرش لرزه
داشت
زبانش به کلفت بیفتاد و
بگفت
بنی آدم اعضای
یکدیگرند
که در آفرینش ز یک
گوهرند
چو عضوی به درد آورد
روزگار
دگر عضو ها را نماند
قرار
وجودش به یک باره
فریاد کرد
تو کز... کز وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیاه پوش شد
نگاهی به سنگینی از روی شرم
بیافکند پایین و
خاموش شد
معلم بگفتا به لحنی گران
مگر چیست فرق تو با دیگران
خدایا چه می گوید اموزگار
نمی داند ایا که در این خیال
بود فرق ما بین دار و ندار
به اهنگ زار احمد بینوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که انها به دامان مادر خوشند
منم بی وجودش نهم سر به
خاک
به انها جز از روی مهر و خوشی
من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از ان درس بگذشته دست
ببین دست های پر از پینه ام شاهد
است
سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
معلم بکوبید پا بر زمین
به من چه که مادر ز کف دادهای
به من چه که دستت پر از پینه است
رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک اورد
چو او این سخن از معلم شنید
بیاد امدش شعر سعدی و گفت
تو کز محنت دیگران بی
غمی
نشاید که نامت را نهند ادمی
کمال
گوهر خود را هویدا کن
گوهر خود را هویدا کن کمال این
است
و
بس
خویش
را در خویش پیدا کن کمال این است و بس
چند میگویی سخن از درد
و
عیب
دیگران
خویش
را اول مداوا کن کمال این است و بس
پند من بشنو بجز با
نفس
شوم
بدسرشت
با
همه عالم مدارا کن کمال این است و بس
چون به دست خویشتن
بستی
تو پای
خویشتن
هم
به دست خوشتن وا کن کمال این است و بس
فریاد زیر آب
ضیافتهای عاشق را
خوشا
بخشش خوشا ایثار
خوشا
پیدا شدن
در
عشق
برای
گم شدن دریا
چه
دریایی میان ما
خوشا
دیدار ما در خواب
چه
امیدی به این ساحل
خوشا
فریاد زیر آب
خوشا
عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا
مردن خوشا از عاشقی مردن
اگر
خوابم اگر بیدار
اگر
مستم اگر
هشیار
مرا
یارای بودن نیست
تو
یاری کن مرا ای یار
تو
ای خاتون خواب من
من
تن خسته را دریاب
مرا
همخانه کن تا صبح
نوازش کن مرا تا خواب
همیشه خواب تو دیدن
دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری
اگر
بود
از
تو روشن بود
ضیافتهای عاشق را
خوشا
بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا
شدن در عشق
برای
گم شدن دریا
نه
از دور و نه از نزدیک
تو
از خواب
آمدی ای
عشق
خوشا
خودسوزی عاشق
مرا
آتش زدی ای عشق
خوشا
عشق و خوشا خون جگر
خوردن
خوشا
مردن خوشا از عاشقی مردن
هو
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
جز قصه آن آینه
پاک
مگو
از
خالق افلاک درونت صفتی است
جز
از صفت خالق افلاک مگو
تا
شمع تو
افروخته پروانه
شدم
با
صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
در
روی تو بیقرار شد مردم چشم
یعنی
که پری دیدم و دیوانه شدم
غلام قمر
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و
شکر
هیچ
مگو
سخن
رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور
از این بیخبری رنج مبرهیچ مگو
من
غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش
من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
دوش
دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر
هیج
مگو
گفتم
ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر
هیچ
مگو
من
به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز تو به سر
هیچ
مگو
من
غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش
من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
گفتم
این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و
بشر
هیچ
مگو
گفتم
این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر
هیچ
مگو
ای
نشسته تو در این خانه پر نقش خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر
هیچ
مگو
من
غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش
من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
من
غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش
من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
نی من منم، نی تو تویی، نی تو منی
هم من منم، هم تو تویی، هم
تو
منی
من
با تو چنانم ای نگار خُـتنی
کاندر غلطم که من توام یا
تو
منی
ماییم
ماییم که گه نهان و گه پیداییم
گه مومن و گه یهود و
گه
ترساییم
تا
این دل ما قالب هر دل گردد
هر
روز به صورتی برون میآییم
سراب رده پای تو
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من
اینجا شد ؟
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه
بیدارم
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم
بدهکارم
تو با دلتنگیای من تو با این جاده
همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم
هستی
تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه
تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می
بینم
یه حسی از تو در من هست که می دونم
تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب درارو باز
میذارم
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا
شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من
اینجا شد ؟
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه
بیدارم
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم
بدهکارم
تو با دلتنگیای من تو با این جاده
همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم
هستی
اين نيز بگذرد
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز
بگذرد
بسیار شد بلای تو، این نیز
بگذرد
عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر
نماند
خوش باش کز جفای تو، این نیز
بگذرد
آیی و بگذری به من و باز ننگری ای
جان
من فدای تو، این نیز بگذرد
هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا
محروم
از عطای تو، این نیز بگذرد
ای دوست، تو مرا همه دشنام
میدهی
من میکنم، دعای تو، این نیز
بگذرد
آیم به درگهت، نگذاری که
بگذرم
پیرامن سرای تو، این نیز
بگذرد
آمدم دلم به کوی تو، نومید
بازگشت
نشنید مرحبای تو، این نیز
بگذرد
بگذشت آنکه دوست همی داشتی
مرا
دیگر شده است رای تو، این نیز
بگذرد
تا کی کشد عراقی مسکین جفای
تو؟
بگذشت چون جفای تو، این نیز
بگذرد
قلندر-داریوش
در به در همیشگی
کولی
صد ساله منم
خاک تمام جاده هاست
جامه ی کهنه تنم
هزار راه رفته ام
هزار زخم خورده ام
تا تو مرا زنده کنی
هزار بار مرده ام
شب از
سرم گذشته بود
در شب من شعله زدی
برای تطهیر تنم
صاعقه وار آمده
ای
قلندرم قلندرم
گمشده ی در به درم
فرو تر از خاک زمین
از
آسمان فراترم
قلندرانه سوختم
لب از گلایه دوختم
برهنگی خریدمو
خر
قه ی تن فروختم
هوا شدی نفس شدم
تیشه زدی ریشه شدم
آب شدی عطش شدم
سنگ زدی شیشه شدم
قلندرم قلندرم
گم شده ی در به درم
فروتر از خاک
زمین
از آسمان فراترم
تهی زقهر و کین شدم
برهنه چون زمین شدم
مرا
تو خواستی اینچنین
ببین که اینچنین شدم
سپرده ام تن به زمین
خون به
رگ زمان شدم
سایه صفت در پی تو
راهی لامکان شدم
هیچ شدم تا که
شوم
سایه ی تو وقت سفر
مرا به خویشتن بخوان
به باغ آیینه
ببر
قلندرم قلندرم ...
عشق-داریوش
عشق به شکل پرواز پرنده
است
عشق خواب یه آهوی رمنده است
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آبی اما
کشنده است
من میمیرم از این آب مسموم
اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هرلحظه
زنده است
من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده
است
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور
قصهها بسپار
صدا کن اسمم رو از عمق شب از نَـقب دیوار
برای زنده بودن دلیل
آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم
باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که
زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما
اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای
یار
دروغ این صدا را به گور قصهها بسپار
صدا کن اسمم رو از عمق شب از نَـقب
دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم
باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز
راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق
نبوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
شام مهتاب-داریوش
تو اون شام مهتاب کنارم
نشستی
عجب شاخه گلوار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقشآفرینی
که
صورتگری را نبود اینچنینی
پریزاد عشق رو مهآسا کشیدی
خدا را به شور تماشا
کشیدی
تو دونسته بودی چه خوشباورم
من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا
گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی
تو یک جمع
عاشق تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا
دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه
مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو
از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشق رو به سر داری یا نه
تو دونسته
بودی چه خوشباورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی
یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که
عاشقترینی
تو یک جمع عاشق تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماه رو
آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو
داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو
داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
من اون ماه رو دادم به تو
یادگاری
من اون ماه رو دادم به تو
یادگاری
شیرین و فرهاد
شیرین من تلخی نکن با عاشق
تموم میشن گم
میشن این دقایق
دنیای ما مال من و تو این نیست
رو کوه دیگه فرهاد کوه کنی
نیست
یه روزی میاد که نمیدونیم چی هستیم
یار کی بودیم و عشق کی بودیم و
چی هستیم
شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد
شیرین شیرینم نده زندگیم رو بر
باد
نده زندگیم رو بر باد، نده زندگیم رو بر باد
من نمیگم فرهاد کوه
کنم من
تیشه به کوهها که نمیزنم من
فرهاد عاشقم قلم تیشمه
از تو نوشتن
همه اندیشمه
یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم
یار کی بودیم و عشق کی
بودیم و چی هستیم
شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد
شیرین شیرینم نده زندگیم
رو بر باد
ندی زندگیم رو بر باد، ندی زندگیم رو بر باد
من نمیگم
فرهاد کوه کنم من
تیشه به کوهها که نمیزنم من
عاشق تو بی تو به کوه
نمیره
وقتی نباشی تو خودش میمیره
یه روزی میاد که نمیدونیم چی
هستیم
یار کی بودیم و عشق کی بودیم و کی هستیم
شیرین شیرینم واسه تو شدم یه
فرهاد
شیرین شیرینم نده زندگیم رو بر باد
نده زندگیم رو بر باد، نده
زندگیم رو بر باد
دیوار-داریوش
یه دیواره، یه دیواره
که یه عمر آزگاره
اونورش همیشه بنبست
اینورش هیچی نداره
یه طرف همه سیاه و
یه طرف همه سفیدیم
این طرف ریشه نداریم
اون طرف ریشه بریدیم
اگه از دیوار خونه
چشممون جدا نمیشد
یه درخت پیر انجیر
همه چیز ما نمیشد
بسکه زندگی نکردیم
وحشت از مردن نداریم
ساعتو جلو کشیدن
وقت غم خوردن نداریم
برای اون یه وجب خاک
همه دنیامونو دادیم
ما برای بوی گندم
خیلی چیزامونو
دادیم
هیشکی یادمون نداده
خنده هامونو ببینیم
این فقط درد وطن نیست
ما تو غربتم همینیم
اینور و اونور دیوار
درد ما هنوز همونه
آی شقایق ما جماعت
دردمون از خودمونه
تو همه خاطره هامون
حق دشمن مرده باده
حتی راه دشمنی رو
هیشکی یادمون نداده
یه دیواره، یه دیواره
که یه عمر آزگاره
اونورش همیشه بنبست
اینورش هیچی نداره
از عذاب این قبیله
هممون خون از هم بریدیم
حسّ همخونی نداریم
چون قبیلمونو دیدیم
ما که تو زمزمه هامون
هی به داد هم رسیدیم
یکی یادمون بیاره
کی به داد هم
رسیدیم
تو هجوم این همه حرف
هر جوابی یه سقوطه
تو بگو هرچی که میخوای
من که سنگرم،
سکوته
شقایق-داریوش
دلم مثل دلت خون
شقایق
چشمهام دریای بارون شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن
آسونه شقایق
شقایق درد من یکی دوتا نیست
آخه درد من از بیگانهها
نیست
کسی خشکیده خون من رو دستهاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق
وای شقـــایق
گـل همیشه عاشـــق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا
کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصهاش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس
شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر
سراب و عشق و حسرت
ته گلخونههای بیکسی برد
شقایق وای شقـــایق
گـل
همیشه عاشـــق
دویدیم دویدیم و دویـــدیم
به شبهای پُر از قصه
رسیدیم
گره زد سرنوشتهامون رو تقدیـــر
ولی ما عاقبت از هم
بریدیـــم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصهها بود
حالا
از تو فقط این مونده باقی
که سالار تموم عاشقهایی
شقایق وای
شقـــایق
گـل همیشه عاشـــق
شقایق وای شقـــایق
گـل همیشه
عاشـــق
شقایق وای شقـــایق
گـل همیشه
عاشـــق
نه مرد قلندر نه آتش
پرستم
شبی با
خیال تو هم خونه شد دل
نبودی
ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی
ندیدی پریشونیامو
فقط باد
و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد
و وحشی، به ویرونه می زد
دلم با
تو خوش بود و پیمونه می زد ( 2 )
---
نه مرد
قلندر نه آتش پرستم
فقط با
خیالت، شبا مست مستم
الهی سحر
پشت کوها بمیره
خدا این
شبا رو از عاشق نگیره
نه یک شب
که هر شب دلم بی قراره
می خواد
مثل بارون بباره، بباره
شب مرد
تنها، پر از یاد یاره
پر از
گریه ی تلخ بی اختیاره
شب مرد
تنها، شب بی تو مردن
شب غربت
و دل به مستی سپردن
شبای
جوونی چه بی اعتباره
همش بی
قراری، همش انتظاره ( 2 )
نه مرد
قلندر نه آتش پرستم
فقط با
خیالت، شبا مست مستم
الهی سحر
پشت کوها بمیره
خدا این
شبا رو از عاشق نگیره
---
شبی با
خیال تو هم خونه شد دل
نبودی
ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی
ندیدی پریشونیامو
فقط باد
و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد
و وحشی، به ویرونه می زد
دلم با
تو خوش بود و پیمونه می زد ( 2 )
نه مرد
قلندر نه آتش پرستم
فقط با
خیالت، شبا مست مستم
الهی سحر
پشت کوها بمیره
خدا این
شبا رو از عاشق نگیره
غمت سرد
و وحشی، به ویرونه می زد
دلم با
تو خوش بود و پیمونه می زد ( 5 )
تکرار
ای آدمک
کوکی
صبح شد که بیدار شی
مثل همه عمرت
تکرار شی و تکرار شی
صبح بدی
انگار نیست
تو توی شب تردید
بین شب و روز تو
انگار که نیست فرقی
شب
هات مثل روزاته
روزات همگی تکرار
از دست همه سیری
از دست خودت
بیزار
پرواز واسه تو مرده
تو اوج نمی گیری
بُردی همه رو از یاد
از
یاد همه میری
تا فرصت هنوزم هست
برگرد به خودت، برگرد...
نو شو، که
این تکرار
از تو، تو رو دورت کرد...
بسه اگه تا امروز
تکرار تو رو داد
بر باد
فردا رو بساز از نو
دیروز رو ببر از یاد
تو لحظه
تکراریت
تنها خودتی همرات
حسرت شده یار تو
"ای کاش" همه حرفات!
با
غصه نشو همدم
سنت شکن خود باش
آزادترین فردی
وقتی که نگی "ای کاش" !!!
عارف
عارفی
را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟
گفت : می روم با آتش ،
بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ،تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او
بپرستند،
نه به
خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم
ز چشمانت
ز
چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته
صبورم هنوز
شکستند
اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز
سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم
هنوز
ستاره شدن کار
سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز
پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و
مرورم هنوز
ترا گم
نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز
اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی
جسورم هنوز
اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و
شورم هنوز
قبول است
عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم
هنوز
پند حافظ
این چه شوریست که در دور قمر
میبینم
هم آفاق
پر از فتنه و شر میبینم
هر کسی روز بهی می طلبد از
ایام
علت آنست,که هر روز بدتر میبینم
ابلهان را همه شربت ز گلاب و
قندست
قوت دانا همه از خون جگر میبینم
اسب تازی شده مجروح به زیر
پالان
طوق زرین همه بر گردن خر میبینم
دختران
را همه در جنگ و جدل با مادر
پسران را
همه بدخواه پدر میبینم
هیچ رحمی نه برادر به برادر
دارد
هیچ شفقت نه پدر را به پسر میبینم
پند حافظ بشنو و خواجه برو نیکی
کن
که من این پند به از گنج ُ گُهر
میبینم
" حافظ "
راز
در دلم
رازی نهان دارم
نمیدانم بگویم یا نگویم
ترس از
آن دارم اگر گویم بریزد آبرویم
نمیدانم که رازم را بگویم یا
نگویم
عاشقم
اما پریشانم
نمیدانم که رازم را زچشمانت بجویم یا
نجویم
نمیدانم که رازم را بگویم یا
نگویم
کن
نگاهی در نگاهم
یا بگو
غرق گناهم
یا بگو
در اشتباهم
عاشقی
گم کرده راهم
نمیدانم که این ره را بپویم یا نپویم
وای از
آن زلف و پریشان موی تو
میبرد
هوش از سرم جادوی تو
خود
نمیدانی که هرجا بوی تو
میکشد
هر دم دلم را سوی تو
نمیدانم که این زلف ختن بو را ببویم یا نبویم
نمیدانم که رازم را بگویم یا
نگویم
در دلم
رازی نهان دارم
نمیدانم بگویم یا نگویم
ترس از
آن دارم اگر گویم بریزد آبرویم
دلبرا
میخوردن از کام شما هست آرزویم
پروردگارا!
هر
دلی که از عرفه بویی برده باشد،
صدای چینش خشت های تکامل را
در روح خویش می شنود.
در عرفه دعای تکامل ما را پذیرا باش . . .

به آن لبخندت که چون لبخند گلهاست / به رخسارت که چون مهتاب زیباست
به گلهای بهار عشق و مستی / به قرآنی که آن را میپرستی
قسم ای نازنین تا زنده هستم / تو را من دوست دارم میپرستم
درون کلبه تاریک و تارم / تویی تنها چراغ روزگارم
کبوترهای شعرم تیر خوردند / نمیبینی که عمری بی قرارم

نفرین به عشق و عاشقی
نفرین به بخت و سرنوشت
به اون نگاه که عشقتو
تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو
نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن منو
به اون دل سیاه تو
خسته شدم
خسته شدم از کوچه و پس کوچهها، همش کوچه،
هی میدوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشدههای من، انگار تمامی ندارند،
گمشده هم نباشد دنبال خودم میگردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچههای بن
بست، مارپیچهایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمیشود
همین دیشب آنقدر دویدم
که، اشکم درآمد، کوچهها تنگ و گشاد میشدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک
میشد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمیکردم، کف
زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی
نبود.
توی یکی از پیچها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او
بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته بود، ترس را خیلی
کم احساس کردهام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچهها ترسیدم.
بالاخره انتهای
کوچهای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با
هوای مه گرفته، باران، باران هم میبارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده
بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشدهام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچهها، سقف
داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده بودم بلند
تر از جاهای دیگربود و روبرویم پلههای پهنی بود که پایین میرفت، زنی با لباس سیاه
و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پلهها میآمد بالا، به طرف جایی که
ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله
میآمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد
لحظهای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن
کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت میرفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و
من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پلهها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود
و کمی گلآلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم،
انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش میزدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی،
زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...

دل سوختن
دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی
و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می
سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر
است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...
بازی با
کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه
بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...
نمی دانم! بلد
نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او،
برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و
خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...
آری می
سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ...
خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم،
می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،
و
می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را
که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،
من بنده عشقم، بنده عاشقی...

شکسته
چقدر امروز من شکسته ام... می خوام از دست
تو بگريم تا برسم به اوج ابرا... دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا...
می دونی؟! راحته مردن... اما وقتی موندی دیگه تو باید بجنگی...
چرا حتی لحظه
ها سنگین شدن.؟! همون دقایقی که با تو حتی یه لحظه هم نبودن.
سینه ی سنگین و پر
غصه ی من... پر بغضه... تو کجا و دستای خالی و سرد من کجا..؟!
هی ! بیا ! کوچه ی
این دل تنگه اما خالی از صدای پات..سرده اما منتظر برای هرم گرمای نفسهات.
کاش
می شد فقط خوبی ها و لحظه های خوب و پرخاطره با تو بمونه تو خاطرم.
اگه کوچت بی
صدا بود... ولی تا دلت بخواد گریه های من پر فریاد بود و هق هق. من تنها من خسته...
هر چی باشم عاشق تو... قلبمو با هر دو دستم می ذارم سر راهت.
یه روزی شاید بمونی
با دلم. تا از همه خستگی هام هیچی نمونه، بدم به باد و بزنم فریاد.
شاید که تو
تا همیشه باشی پیشم.
من تنها، من خسته، پر دردم، پر غصه.
می دونم که تو می
تونی و فقط خودت می تونی دستامو تو دست بگیری ببری تا اوج ابرا.

الهه اشک
وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونت می ریزه….. وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای … بعد یه لحظه خودتم گم می کنی وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده .… وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده .…اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه….. اونوقته که می فهمی کسانی رو کم داری … اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست ….. آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه…… وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی ….. وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاری ….. اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛ اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!! آروم که چشاتو ببندی ؟ می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی به امید خدا و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی …. خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی…. بدوون ؟ ...بدون پاهای ؟.... اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری … برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛ حالا … حالا … اون دیگه نیست … اون دیگه وجود نداره.. دیگه حرفی ندارم ….


عاشقت خواهم ماند
عاشقت خواهم ماند
بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت
بی آنکه بر لب آرم
در دل خواهم گفت
به هیچ سخنی گوش نخواهم داد
بی هیچ اندوهی در آغوشت
خواهم گریست
بی آنکه حس کنی
در تو آب خواهم شد
بی هیچ گرمایی
کنار آشیانه تو آشیانه میکنم
و فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
میپرسند برای چه زنده ای؟
و من برای زندگی تورا بهانه میکنم

آوای باد انگار آوای خوشکسالیست
دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست
باید که عشق ورزید باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست

عشق گاهی از درد دوری بهتر است
عاشقم کرده ولی گفته صبوری بهتر است
در قران خوانده ام یعقوب یادم داده است
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است


من نذر کرده ام که اگر روزی بیایی
به اندازه تمام مهربانی ات غزل بسرایم
قدری تحمل کن،هنوز مانده که عاشق ترین شوم
من نذر کرده ام که اگر روزی عاشق ترین شوم
در کنار پنجره نگاهت بایستم
و با پیراهن آبی به رکوع روم
و وقتی بر می خیزم،لبریزشوم از وجود تو
پس بیا ای گمشده من،مگر نمی بینی که عاشق ترینم
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي
حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي
به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در
گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده
بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با
تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل
زوالم
عشق من تو در چه حالي
دنیای ما اندازه هم نیست
من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر می خوابم
من هر شب تا صبح بیدارم
دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردم
دنیای ما اندازه هم نیست
می بوسمت اما نمی مونم
تو دائم از آینده می پرسی
من حال فردامم نمی دونم
تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
دنیای ما اندازه هم نیست
در ادامه مطلب عکس های پاییزی

انگار از همیشه عاشق ترم
در تمام طول پاییز
نمناکی شب ها را
با تمام منفذهای پوستم
لمس می کنم
وچشمانم همه جا
نقش دیدگان تورا جستجو می کند
پاییز که می شود
همراه برگها رنگ عوض می کنم
زردو نارنجی می شوم و
با باد تا افقی که چشمانت
درآن درخشیدن
گرفت
پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم
تا آن جا که باور کنی
تمام روزهایی که از پاییز گذشته
تا به امروز
همواره عاشقت بوده ام
پاییز که می شود
بی قراری هایم را در باغچه کوچکی
می کارم و آرام آرام
قطره های باران را
که روزهاست در دامنم جمع کردم
به باغچه می نوشانم
میدانم تا آخر پاییز
تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد
و با اولین برف زمستان
به بار خواهد نشست
پاییز که می شود
بی آنکه بدانم چرا
بیشتر از همیشه دوستت دارم
و بی آنکه بدانی چرا
دلم بهانه ات را می گیرد
وپاییز امسال....
عشق جنس دیگری دارد و
معشوق خواستنی تر است...
کاش می دانستی!

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
چه کسی می گوید که گرانی شده است؟دوره ارزانیست. دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان دشمنیها ارزان
چه شرافت ارزان.آبرو قیمت تکه نان ودروغ از همه چیز ارزان تر قیمت عشق چه قدر کم شده است!
وچه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان

خیلی دوستش دارم شما چطورتوی نظراتون بهم بگید

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی وباز هم به سکوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ی
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
بد بخت من، فلک زده من، بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای
پشت
درياها هيچي نيست بيخودي قايق نساز
آنجا هم رفتم
آدمهايش مثل آدمهاي
اينجاست
دروغگو و پست...سهراب هم دروغ مي گفت..
آیا چه بود قسمتمان نان و ودود و درد!
دنیا چقدر قسمتِ ما را زیاد کرد
دورِ سرم زمین و زمان چرخ می خورند
دورِ سرم زمین و زمان، درد، درد، درد
آخر مرا درون خودش غرق می کند
دریایِ چشمهایِ تو این سردِ لاجورد
با من بگو کجای سکوتِ تو دفن شد
لبخندت آن شکیل ترین منحصر به فرد
تاوانِ بی دریغِ کدامین گناه بود
در موسمِ بهار تو این برگهای زرد
این فصل را نخوانده نخوانده ، ورق بزن
دلچسب نیست آخرِ این داستانِ سرد
* سنگِ نخست گر چه سرآغازِ کوه بود
با اولین درد به پایان رسید مرد
گشتم نبود ، بیشتر از این نگرد نیست
دنبالِ نامِ صاحبِ این سایه ها نگرد
اموزند انسان هایی هستند که ما را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند. بیاموزند که دو نفر می توانند باهم به یک نقطه نگاه کنند اما به همان یک نقطه دو دید مختلف داشته باشند. بیاموزند کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند بلکه باید بتوانند خود را نیز ببخشند.

مـیـشـه نـبـیـنـیـش و دوسـش داشـتـه بـاشـی ..
مـیـشـه تـو حـسـرتِ صـداش
بـاشـی و دوسـش داشـتـه بـاشـی ..
مـیـشـه حـتـی نـدونـی دسـتـاش چـه شـکـلـیـه
و عـاشـقِ گـرفـتـنـشـون بـاشـی..
مـیـشـه حـجـمِ بـودنـش کـنـارت نـبـاشـه و
هـر ثـانـیـه کـنـار خـودت احـسـاسـش کـنـی ..
مـیـشـه دریـچـه ی زیـبـایِ
نـگـاهـش رو نـدیـده بـاشـی و با انـگـشـتـات چـشـمـاش رو لـمـس کـرده بـاشـی
..
مـیـشـه نـبـاشـه ولـی بـاشـه و تـو عـاشـقـش بـاشـی ..
درسـت مـثـلِ
خـــــــــــــــــدا ...

مردها نمی تونن ...
مردها سکوت می کنند، وقتی ناراحتن نمی تونن گریه کنن
و بهانه بگیرند... آنها نمی توانند به تو بگویند " بغلم کن تا آروم بشم "... نمی
توانند بگویند " دلشان می خواهد در آغوش تو گریه کنند "... نمی توانند صدایشان را
مثل دختر بچه ها کنند و جیغ بزنند و بگویند عاشقتم... آنها همه ی این ها را قورت می
دهند که بگویند یک مرد هستند، یک آدم محکم که می تواند تکیه گاهت باشد... اما تو به
قوی بودنش نگاه نکن توی قلب بزرگش یه بچه زندگی می کند...پس مواظبش باش...
•
اگه بهش زنگ می زنی رد می کنه اگه بهش می گی دوست دارم و اون فقط می خنده اگه شبا
بدون شب بخیر گفتن تو خوابش می بره! یعنی تاریخ انقضای تو، توی دلش تموم شده! این
یه قانونه! با قانون آدما نجنگ!!! غرورت له می شه!!!
• یاد گرفتم كه عشق با تمام
عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست... یاد گرفتم كه عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو
خط موازی كه هیچ گاه به هم نمی رسند... یاد گرفتم در عشق هیچ كس به اندازه خودت
وفادار نیست و یاد گرفتم که هر چه عا شق ترشوی تنهاتری ...
• سخته نبودن کنار
آدمایی که حتی اگه کنارشونم باشی دلت براشون تنگ می شه...
• آنقدر به یاد " توام
" که اگر به یاد " خدا " بودم نیمی از بهشت به نـامم بود!

به حرفام خوب گوش کن...
کلی دوست دختر داری؟ با نصفشون خوابیدی و داری
نقشه می ریزی بقیه شونم زمین بزنی؟ پیش دوستات مدام اسم چند تا دختر میاری و می گی
اینارو جدید مخ زدم؟ سیگار کشیدن و افتخار می دونی؟ هر جا بشه مشروب می خوری؟ از
بازی کردن با احساس دخترا و وعده ازدواج دادن بهشون لذت می بری؟ افتخار می کنی جلو
هر دختری ترمز می کنی بهت پا میده؟ دروغ و کلاه سر کسی گذاشتن رو افتخار می دونی...
ببین اسم تو مرد نیست، ارزش سگ از تو بالاتره، حیف اسم انسان که روی تو بذارن...
عقده ی س.ک.س و تنوع طلبی عقلت رو ازت گرفته...

می گویند به زنـان نباید بال و پر داد، می پرند! اما زنان فقط پرواز های عاشقانه را دوست دارند ( بی دلیل نمی پرند )... می گویند به زن نگویید دوستت دارم خودش را می گیرد! اما زنان ( فقط ) دستان عشقشان را می گیرند و می گویند دوستت دارم! می گویند نباید به زنان توجه زیاد کرد خودشان را گم می کنند اما زنان وقتی گم می شوندکه عشقشان بی توجهی کند!

فقط باهاش روراست باش، همین ...
آری "مرد" است... دستانش از تو زبرتر و
پهن تر است... صورتش ته ریشى دارد، قلبش به وسعـــت دریا، جای گریه كردن به بالكن
می رود و تنهایی را می بلعد... او با همان دستان پهن و زبرش تورا نوازش می كند، با
همان صورت ناصاف و ناملایم تورا می بوسد و تو آرام می شوى... آنقدر اورا نامرد
"نخوان"... آنقدر پول و ماشین و ثروتش را "نسنج"... فقط به او "نخ بده" تا زمین و
زمان را برایت بدوزد... فقط باهاش "روراست باش" تا دنیا را به پایت بریزد...

ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺗﻮ می ذاری مرد؟!
ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻭ می گیری ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺗﻮ هیچ کس ﻟﻤﺴﺶ
ﻧﮑﺮﺩﻩ! ﻣﯿﺎﯼ ﻭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ می گی ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﻗﻠﺒﺶ می خوای ﺗﻨﺸﻮ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ! ﺍﮔﻪ ﺑﻮﺳﺖ
ﻧﮑﻨﻪ ﺍﮔﻪ ﯾﮑﻢ ﭘﺎﯾﺒﻨﺪ ﺑﺎﺷﻪ، ﭘﺎﮎ ﺑﺎﺷﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﯿﺖ ﺧﺒﺮﯼ نمی شه! ﺗﺮﮐﺶ نمی
کنی ﺍﻣﺎ ﺍﻧﻘﺪ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﻫﺎﺕ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ می شکنیش ﮐﻪ ﺗﺮﮐﺖ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺗﻮ طلب
کار ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ! ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﺮﻭ...
ﺗﺎ ﺭﺍﻫﺸﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻩ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﻓﺘﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ و گفتی: ﻫﯽ ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﯽ ﻣﯿﺮﯼ
ﮐﻪ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩﯼ... ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ راهو ﻧﺸﻮﻧﺶ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﺎﺯﻡ ﺯﺧﻢ ﺯﺑﻮﻥﺯﺩﯼ... ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ
ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﻧﻪ ﻧــــﺮ!



مــــردان هـــم قــــلب دارنــــد . . .
فقط صدایش، یواش تر از صدای قلب یک
زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید نـــــدیـــــده
باشـــــی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!
هر وقت زن
بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم، صدایم را کلفت تر میکنم... تا مبادا،
لرزش دســــت هایم را ببینی!!!
مرد که باشی، دوست داری، از نگاه یک زن مــــرد
باشی...
نه بخاطر زورِ بازوها بلکه به خاطـــــر...
تکیه گاه بودنت...
به
خاطـــــر مرهم بودنت...
به خاطـــــر امنیت آغوشت...
برای خودت زندگی کن کسی که تو رو دوست داشته باشد با تو میماند، برای داشتنت می جنگد اما اگر دوستت نداشته باشد به هر بهانه ای می رود...

زن جلوه زیبایی بی حد خداوند است ...
میل انسان به بقا...
میل انسان به زندگی...
میل انسان به زیبا پرستی...
میل انسان به انسان...
زن شیطان نیست ... گوشه ای از هنر آفرینش است...
زن ... عـــشق است
یک سرمایه ابدی در جهان...
خلاصه تمام مهربانی های دنیا...
چشمهایت را که پاک کنی از تمام هوسها
ناز یک زن را جوهر زنانگی او میبینی نه نیاز مردانگی خود...


سلامتی پسری که تا گشت ارشاد را دید دست عشقش
رو...
.
.
.
.
...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ول
کرد و مثل اسب دوید :))))
گشت ارشاده :)) بچه بازی نیست که D;

پسر چیست؟
.
.
.
.
...
..........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
موجود
مهمی نیست فکر خودتو درگیر نکن...



دختره از دوست دارم گفتن هرشب پسره خسته شده
بود یک شب اس ام اس اومد دختره باز نکرد گذاشت زیر
بالش خوابید.صبح مادر پسره زنگ زد گفت پسرم مرده
دختره شوکه شد و زد زیر گریه.رفت اس ام اسو خوند
پسره نوشته بود:تصدف کردم با مشکل خودمو رسوندم
اگه مبشه بیا پایین برای آخرین یار ببینمت.

پسری متوجه شد که 5 دقیقه دیگر میمیرد؛ این پیام را نوشت:"من میروم، با
من میای؟" و یکی برای دوستش و یکی برای دوست دخترش فرستاد...
بعد2دقیقه دوست دخترش جواب داد: من گیرم! کجا میخوای بری؟ نمیتونم
بیام، تنها برو عزیزم...! پسرک قلبش بیشتر درد گرفت بعد از 2 ثانیه...
دوستش پیام داد که؛ دهنت سرویسه اگه بری... واسا من اومدم...! پسرک
خندید و چشمانش را بست و مرد


یه ﻣﺪﻝ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻮ ﻧمی گیرن! ﺍﻫﻞ ﮐﻼﺱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨم ﻧﯿﺴﺘﻦ... ﻫﺮ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﺳﻼﻡ ﻓﮏ نمی کنن ﮐﻪ ﻣﺰﺍﺣﻤﻪ! ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﭘﺴﺮﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﻮﻥ ﯾﻬﻮ ﻏﯿﺮ ﻋﺎﺩﯼ ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺸﻮﻥ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺴﺖ! آخ ﮐﻪ ﭼﻘﺪ ﮐﻤﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﺍ... به سلامتیشون بلند صلوات...!
به سلامتی تو
تویی که این متن رو می خونی تویی که دلت شکست ولی مرام داشتی
تنها موندی اما معرفت داشتی....
تو دختری که تو این روزای سخت از خیلی از
نامردای مرد نما
مقاومتری و محکمتری....
تو پسری که تو این روزای سخت از خیلی
زن نما های سنگدل
با احساس ترى لطیفتری، نه میگم بی خیال، نه میگم خوش
باش...
بابت خوردن مهر با ارزش آدم رو پیشونیت داری بها می پردازی
به نظرت
نمی ارزه؟ می ارزه خوبم می ارزه...
قابل توجه اقا پسرا!
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸه ﻭ ﮊﻭﻟﯿﺪﻩ و
ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻃﺮﻑ ﮐﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺎﺯ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺴﺘﻪ، ﺑﺎ ﭘﺎﻫﺎﯼ
ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺍﻣﯿﮏ، ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿ ﮕﺮﺩﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻏﺮ ﻣﯿﺰﻧﻪ ... ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻧﯽ
ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﻧﯿﺎﺱ... ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺫﮐﺮ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﺵ ﻣُــﺮﺩ!
دختر خانمي که ميگي با چند تا پسر دوستي و به اين کارت افتخار ميکني، دختر خانمي
که چپ چپ نگاه کردن يه پسر و ميري واسه دوستات تعريف ميکني و دلت خوشه که دوستات به
تو حسوديشون شده، دختر خانمي که ميگي از اين سر خيابون تا اون سر خيابون، برات صف
کشيدن و کيف ميکني،
آقا پسري که افتخارت اينه که جلو پاي هر دختري مي ايستي، بهت
پا ميده، آقا پسري که دلت خوشه هر روز با يه رنگ دختر ميري بيرون، آقا پسري که دلت
خوشه به موهاي سيخ سيخيت و فکر ميکني دخترا بهت نه نميگن، بله با شمام ...
""جنس ارزون، زياد مشتري داره.""
اگه مردي يا اگه مونث هستي و به
احساست ايمان داري به پاي يه نفر بمون مرد و مردونه حتي اگه تنهات گذاشت...




اسمش علــــــــی و۲ سالشه
طفلي چشم چپش نابينا شده…
به خاطر تومور چشمي بدخيم دکترا گفتن بايدآب زير چشمشو بکشيم والّا
ميزنه به مغزشو زبونم لال میکشتش
امّا اگه آب زير چشمشُ بکشن فاتحه ي صورتش خونده ميشه …
واسه شفاي اين طفل معصوم دعا کنيد…به قرآن راه دوري نميره
ممنون ميشم اگه
“هـــمــــتـــــون”بازنشر كنيد تاافراد بيشتري دعا کنن واسش خداييش دعا
كنيد بچه ها و بزاريد تو وبتون
بعد چند وقت اگه خواستيد پاكش كنيدخيلي خودخواهي اگه به خاطر اينكه
به وبلاگامون ربطي نداره
ياغمگينه يا قشنگ نيست نزاريمشو يه بچه ۲ ساله رو از دعاهاي بقيه
محروم كنيدشايد خدا دعا هامون
رو براورده كنه و زندگي يه ادم متحول بشه خواهــــــــــــــــــــــــــــش مي
كنم ازتون دوستاي مهربونم هم
دعا كنيد هم بزاريد..
ازهمه تون میخوام ک براش دعا کنیدو
امیدوارم ک
علـــــــــی کوچولو هرچه زودتر بهتـــــــــر شه

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

دختر:آروم تر من ميترسم
پسر:نه داره خوش ميگذره
دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه
پسر:پس بگو دوستم داري
دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر
پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)
پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه
و.....
روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار)

ساعت از سه شبم گذشته برو يکم
بخواب تا صبح ببينم چه خاکي تو سرم کنم......
نه مگه من مي تونم بخوابم تو اين وضعيت
دخترم فرار کرده....همش تقصير توي
واسه چي تقصير من؟!
يادته چقدر محدودش کردي؟يادته تا
تلفن حرف مي زد مي گفتي با کي حرف مي زني؟اجازه نمي دادي پاشو بذار از خونه بيرون
يادته؟
بس کن زن
من صلاحش رو مي خواستم اون بايد.......
نه محمود من ديگه نمي تونم باهات زندگي کنم
تو مريضي...................
الان چهار سال از اون روز مي گذره...مامانم
از بابام جدا شد منو مامانم خيلي سعي کرديم اونو پيدا کنيم....تا سه روز پيش که
بالاخره تونستيم به نتيجه برسيم.........
که تلفن زنگ زد من تلفن رو
برداشتم.....صداي يه زن بود..........
الو منزل تقوي زاده؟
بله بفرماييد؟
تويي نگين؟
بله شما؟
منم نازنين.....
ماتم برد بعد از چهار سال نازنين زنگ
زده.....
الو
نگين؟
نازنين
تويي؟تو اين مدت کجا بودي هيچ مي دوني که منو مامان کجاها دنبالت گشتيم......
ببين نگين مي خوام
ببينمت مي توني به اين آدرسي که مي دم بياي؟فقط مي خوام که قول بدي به مامان همنگي
باشه؟
آخه چرا؟
نمي خوام بفهمه
بعدا مي فهمي باشه؟........
وقتي آدرس رو ازش گرفتم نمي دونستم خوشحال
باشم يا ناراحت از طرفي نگران که چرا گفته حتي به مامان هم نگم........
ساعت نزديک چهار
بود که رفتم تو همون پارکي که قرار گذاشته بود........
نشستم رو يکي از نيمکت ها بعد از يکم معطلي
ديدم که يه زني واستاده کنارم منو نگاه مي کنه يه نگاه بهش کردم ديدم آرايش غليظي
داره تنها فکري که نمي کردم که اون نازنين باشه.........
نگين نشناختي؟!منم نازنين.....
واي خدا اين يعني
همون خواهر منه که حتي يه تار موشم کسي تو خيابون نمي ديد.......حالا با اين
آرايش...تو اين چهار سال کلي تغيير کرده بود.......
تو اون لحظه تنها کاري که کردم اين بود که
بغلش کنم وگريه کنم...........
نازنين چرا اينقدر عوض شدي؟
داستانش
طولانيه..... نگين راستي حاله مامانو بابا چطوره؟
چي مي خواستي باشه از هم جداشدن از بابا که
خبري ندارم ولي مامان هنوزم دنبالته پاشو بيا بريم خونه به خدا مامان خيلي خوشحال
مي شه باورت نمي شه تو اين چهار.......
بسه نگين نمي خوام چيزي
بشنوم.......نميدونم اينو گفت انگار بغض کرده بود روش از من برگردوند و ادامه
داد......
ببين
نگين امروز واسه اين اومدم که ازت يه خواهش دارم همين.....
حسابي گيج شده بودم....نازنين مگه نمي خواي
بياي مامان ببينت؟
نه نمي تونم......
واسه چي نمي توني؟تو چي خيال کردي....مگه
مامان با تو چي کار کرد که اين جور داري اذيتش مي کني......
خفه شو نگين....نازنين خيلي فرق
کرده بود هم قيافه هم اخلاق.....
بذار از اول برات بگم...
چهار سال قبل يادته بابا چقدر منو
اذيت کرد؟يادته وقتي بهش خبر دادن من با اکبر دوست شدم چقدر منو کتک زد ديگه تا دمه
در مدرسه هم ميومد دنبالم....هميشه دوستام مسخرم مي کردن که مگه من هنوز بچم که
بابام منو تا مدرسه مياره يادته اينارو؟
_آره يادمه.....
مي دوني ديگه برام زندگي تو اون وضعيت غير
ممکن شده بود.....با هزار زحمت يه روز اکبر رو ديدم.....هموني که الان مايه بدبختيم
شد......من اون موقع اکبر رو خيلي دوست داشتم....همون دوست داشتن بود که چشام رو
بست......يه روز تونستم با هزار زحمت ببينمش.........بهش گفتم:
_اکبر به خدا زندگي برام تو اون
خونه غير ممکنه بابام سر هر چيزي بهم گير ميده يا کتکم همش مي زنه.......تورو خدا
يه کاري کن اصلا بيا باهم ازدواج کنيم؟
ببين نازنين منم دلم مي خواد باهات ازدواج
کنم ولي تو مي دوني من کاردرست حسابي ندارم....باباتم از من اصلا خوشش نمياد بيا از
اون خونه بيرون وقتيم بابات بفهمه کار از کار گذشته چطوره؟
اون موقع زياد درست حسابي منظورش رو
نفهميدم...اولش خيلي ترسيدم....
گفتم:جدي مي گي اکبر منظورت اينه فرار کنم!
با ملايمت گفت:آره
فرار مي کنيم همين امروز بعدم ازدواج مي کنيم اون وقت باباتم مجبور مي شه که قبول
کنه تازه بعدم بابات به منم کمک مي کنه که يه کار خوبي پيدا کنم قبول مي کني؟
من اکبر رو واقعا
دوسش داشتم حاظر بودم براش هر کاري کنم....ديگم نمي خواستم بر گردم تو اون خونه که
حتي واسه آب خوردنم هم بايد توضيح مي دادم...تو اين فکرو خيالا بودم که يه دفعه
صداي اکبر رو شنيدم.....
کجايي....حواست نيست....قبوله؟
مطمئني که اين کار
درسته؟
معلومه که
مطمئنم ما هردوتامون همديگرو دوست داريم پس همچي حله کلي فکر کردم...عزيزم بمن
اعتماد کنم باشه؟
نمي دونم اگه مي گي درسته حتما درسته.....
خيلي خوبه مي
دونستم که بهترين راه رو انتخاب مي کني الان برو خونه پول يا طلا هست يواشکي بيار
من اينجا منتظرت مي شم که بريم بعد خونه يکي از دوستام......
آخه.....حرفم رو قطع کرد....
ببين امانت ورمي
داري ما بعد ازدواج همرو بر مي گردونيم بالاخره ما پول لازم داريم....
حدود هشتاد
هزارتومن تونستم از پولي که واسه پس انداز بود رو بردارم با يکم از طلاهاي مامان
رو..همش رو دادم به اکبر ساعت نزديکاي شيش بود که رسيديم خونه دوستش تو
ورامين......
اسمه
دوستش حسين بود يه آدمه آشغال........
وقتي داشتم مي رفتم تو خونه دمه گوش اکبر
يه چيزي گفت نفهميدم چي گفت ولي اکبر سرش رو تکون داد........من با خودم همش مي
گفتم حتما اين کاري که مي کنم درسته..... بالاخره تمام اين قضايا تموم مي
شه......................................................
وقتي داشتم مي رفتم تو خونه دمه گوش اکبر
يه چيزي گفت نفهميدم چي گفت ولي اکبر
سرش رو تکون داد.............
من با
خودم همش مي گفتم حتما اين کاري که مي کنم درسته بالاخره تمام اين قضايا تموم مي
شه....
يه يساعتي گذشته بود تازه دلم واسه خونوادم تنگ شده بود هي با خودم مي
گفتم نکنه اشتباه....تو اون لحظه يه آن احساس کردم که با اذيت هايي که پدرم مي کرد
باز دوسش دارم.....ولي کار از کار گذشته بود....اگه بر مي گشتم خونه بابام...
ساعت نزديک هاي هشت شب بود که حسين به بهونه اينکه غذا بگيره رفت بيرون...خونه
حسين خيلي کوچيک بود حتي يه اتاقم نداشت.....
وقتي حسين به بهونه غذا رفت
بيرون....
اکبر اومد نزديکم اصلا فکر نمي کردم که......
دستش رو به يه نحوي
گذاشت رو دستم تازه دوزاريم افتاد چه قصدي داره.....
اکبر داري چي کار مي کني
اين قرار ما نبود؟
ببين عزيزم ما وقتي ميتونيم با هم ازدواج کنيم که همديگرو...
باورم نمي شد اکبر اين جور باهام حرف بزنه...
اکبر من از خونه بابام فرار
نکردم که اينجور تو باهام کني مي فهمي
عزيزم مجبوريم حالا چه دلت بخواد چه دلت
نخواد.....
وقتي ديد حرف فايده اي نداره با زور................
مي دوني
نگين تو اون لحظه از خودمم بدم اومد...همون موقع تصميم گرفتم بر گردم ولي بعد از
اين جريان حتما بابام منو مي کشت....يعني برام راهي نموند........
ساعت نزديکاي
10 بود که حسين با کباب بر گشت خونه رفتار حسين باهام عوض شده بود سر سفره بهم گفت:
نازنين جون تو اين دو ساعت بهت حسابي با اين اکبر خوش گذشت؟
سرخ شدم...چي؟!
منظورتون رو نمي فهمم!
اکبر:عزيزم حسين از خودمون مي توني باهاش راحت صحبت
کني...آره حسين جون نمي دوني چه بدني داره اين خوشگله.
خدايا يعني اين اکبر
داره اينا رو مي گه اوني که از گل بهم پايين تر نمي گفت.....
اکبر مي فهمي داري
چي ميگي؟؟؟
آره عزيزم حسينم دل داره مگه نه حسين؟!
منم دل دارم چطور به
اکبر حال بدي به من ندي.........همون جا حمله کردن بهم........
از همون شب
بدبختيام شروع شد.....
من تا حالا فکر مي کرم اگه اکبر بيکاره حداقل سالمه...
از فرداش فهميدم تو کار پخش مواد مخدر...منم شدم وسيله کسب درآمدش منو تو اون
خونه زنداني کرده بودن...هر روز با چندتا لجن مجبور بودم س.ک.س داشته
باشم.......اونا حتي يه قرون پولم بهم نمي دادن....تا ميومدم چيزي بگم کتکم مي زدن
اونقد مي زدن که از هوش برم اکبر مي دونست من اگه برگردم خونه از اينم وضعم
بدتر.......
دوماه تو اون کثافت دوني بودم.....مي دوني نگين تو اون دوماه با
کيا بودم باهام چي کار کردن......
بالاخره تونستم از اونجا فرار کنم با يه
سرووضع نامناسب هرجور بود خودمو رسوندم تهران........
همون شب اول که تو پارک
خوابيدم نگهباني پارک خواست به پليس زنگ بزنه که فرار کردم....
ساعت نزديکاي
10شب بود کنار خيابون قدم مي زدم مونده بودم تا صبح کجا برم...
از کنارم
ماشيناي جورواجور رد مي شد....
خانوم خشگله در خدمت باشيم......شبي چند مي
گيري.......ناز نکن بيا سوار شو......اي جون هيکلت روبخورم......اون شب واقعا
ترسيده بودم اون تيکه هايي که الان برام عاديه اون شب دفعه اول بود اونارو مي
شنيدم.....تو زمستون بود هوا خيلي سرد بود منم لباسه درست حسابي نداشتم.....از
مامورام مي ترسيدم...هيچ جا نداشتم که برم...ساعت نزديکاي 2شب بود.....يه پرايد
اومد کنارم بوق زد فکر کردم اول باز از همون مزاحماس...ولي ديدم نه دو تا
دخترن......
دختر اين مو قع شب تو اين سرما چي کار مي کني بيا سوار شو
اولش
ترسيدم ولي لحنشون خيلي مهربون بود...
بيا نترس ما که کاريت نداريم....
با
خودم گفتم اينا حتما آدماي درستي هستن.....
خوب خشگله اسمت چيه؟
نازنين....
اين موقع شب تو خيابون چي کار مي کني فرار کردي؟
فرار!....نه
صداي
خندشون بلند شد.....
الي حتما اين موقع شب اومده هواخوري!!!
دختر ما خودمون
اين کاريم نمي خواد دروغ بگي مي خوايم کمکت کنيم.....
با خودم گفتم حتما مي
خوان کمکم کنن وگرنه دليلي نداره منو سوار کنن...منم تمام ماجرارو براشون گفتم....
ماشينو نگه داشتن.....
بعد اون دختر کناره راننده اسمش ماندانا بود بهش مي
گفتن ماني..
گفت:.ببين نازنين تو مي توني با ما زندگي کنه هيچ مسئله اي نيست
اگه دختر عاقلي باشي مي توني خوب پول در بياري وگرنه همين الان پياد شو؟
نازنين:چي کار بايد کنم؟!
نيشخندي زدو گفت يعني نمي دوني؟!
نازنين:نه!
خيلي ساده اي همون کاري که تو اين دو ماه مي کردي فهميدي؟!
نمي دونستم
عصباني باشم يا ناراحت در ماشين رو باز کردم...
الي گفت:ببين ما منتظر هستيم
اگه نظرت عوض شد...
در ماشين رو با شدت بستم هوا خيلي سرد بود داشت نم نم برف
ميومد هيچ جا نداشتم برم.......با خودم مي گفتم بقول مامان بزرگم که دختر بايد
هميشه نجابتش روحفظ کنه حتي اگه داره مي ميره...ولي نمي شد مامان بزرگمم اگه تو وضع
من بود چي کار مي کرد.......فکر کنم ده دقيقه اي گذشت....که مجبور شدم برگردم تو
ماشين.....
ماني:ديدي برگشتي!مي دونستم دختر عاقلي هستي....حالا چند وقت غذا
نخوردي؟!
دوروزي ميشه...........
ماشين حرکت کرد...................
وارد خونه اي شدم که هروز آدماي جورواجوري رفت و آمد مي کردن...تا اينکه مامورا
ريختن تو خونه همرو گرفتن من نمي دونم بايد اسمش رو گذاشت خوش شانسي يا بدشانسي اون
روز خونه نبودم.....هر چند ديگه نياز به امسال الي يا ماني نداشتم ديگه اون دختر
ساده هم نبودم.......
نمي خوام بيشتر از اين برات بگم نگين............
باورم نمي شد اينارو از زبون خواهرم شنيده باشم گريش گرفت...منم گريم گرفت.....
همون جوري که بغض کرده بود ادامه داد...مي دوني نگين هميشه آرزوي يه بچه
داشتم......الانم اومدم ازت يه خواهش کنم من ايدز گرفتم....شايد تا چند سال ديگه
واسه هميشه از اين زندگي کثافت راحت بشم....ولي تا اون موقع مي خوام هرچي مي تون
پسرارو آلوده کنم.....فقط اينو مي خوام اگه روزي کسي به نامه مهناز زنگ زد بدون
يعني من مردم فقط کاراي بعد از مرگم رو درست کن همون کارايي که واسه همه مي
کنن.......
زدم زير گريه.......هنوز باورم نمي شد خواهرم اينارو مي گه.....که
نازنين پاشد و با سرعت رفت... داد زدم نازنين...نازنين....رو نيمکت يه کاغذ
ديدم.....
بازش کردم نوشته بود:
نگين عزيز مواظب بابا و ماما باش منتظر
تلفن مهنازم باش هيچوقتم راجع به من به ماما چيزي نگو حتي وقتي مردم....بهم قول
بده...............................
دوست دارم
نازنين.
از اون روز
هربار تلفن زنگ مي زنه فکر مي کنم که
مهناز......................................................
نظر یادت نرهااااااااا.

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش
پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما
واقعا"*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم
داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما
میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو
بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و
خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه
هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع
شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما
رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر
صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه
نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم
اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته
باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه
حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل
همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل
میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم
عاشقتم
نظره تو چیه؟

| azer damha |
·´¯`·. اول به نام خدای عشق، دوم به نام عشق، سوم به یاد مرگ .·´¯`·
اگر دل سپردن به تو یک خطاست .....به تکرار باران خطا می کنم.......
ورود به این سایت فقط برای شما امکان پذیر است
وقتی چشماتو میبندی اگه دستامو بگیری
![]()
شاید از لرزش دستام یا از این بارون اشکام که میریزند روی لب هام ؛
![]()
بشونی صدای عشقو التماس قلب منو تا از این دل کویری

مابا همیم همیشه پا برجاییم پس می گیم بر پا وبعد بر جام
شمال غربیترین نقطه شهر بایست ... حس کن قلب FOURMBمی زنه بدون ایست
بیا نزدیک دقت کن نترس ...ببین یه سرباز داره می چرخونه غلم بدون ترس
پس میگه
ما یمشت سربازیم جون به کف ازراعیل
با ایکیپمون جور پس.
وهرکسی از ما پرسید در حال چه کاری هستید میگوییم
مادر حال انجام وظیفه ایم
نمی رسه دیگه خون به مغز
رد میدن ردمیدن
شیر دلا را ببینن از صد متری بزدلا در میرن در میرن
به امپراطوریها هم بگین نهنگم بیاد جلو کشتیم به درندگی کوسه ایم
با مغز دلفین

ببین اینجا اوضاش از پارک ژوراسیکم بترها
۰۳۸FOURMB

چه با قاطعیت حکم میدهی که “حواست رو جمع کن”
و من میمانم که چطور جمعش کنم وقتی تمامش پیش توست !
بعضی
ها را هرچقدر هـم که بــــخواهی،
“تــــــــــــــــــمام”
نـــــــــــــــــــــمی شوند … !
هــــــــــمش
به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی !
حضورشان”گــــــــــــــــرم”
است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را …
آرامش ِ
صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری !
هر دم هر لحظه
“کـــــــــــــــــم” مـــــــی آوریشان …
و اینجا
مــــــــــــــــــــن کــــــــــــــم دارمــــــــــت …
چه
حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..
یکی که بهش
اعتماد داری ..
بهت اعتماد
داره ..
از دلتنگی هاش
برات میگه ..
از دلتنگی هات
براش میگی ..
آروم میشه
..
آروم میشی
..
حسی که هیچ
وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..
این حس مثل
قطره های باران پاکه ..
حال
من خوب است اما عالی می
شوم
وقتی که تو با
نگرانی در آغوشم می گیری و می گویی :
نه عزیز من ،
تو خوب نیستی …
گـآهـے وقـتـآ
مجبـورـے احمـق بـآشـے
روـے ِ ڪـآغـב
مینویسمـ
בستهـآـے ِ
تـو و روـے ِ آטּ בسـت میڪشمـ…
یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته
فراموشم شده گاهی که من اینجا چه ها کردم
که روزی باید از اینجا ،بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن کمی بامن مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جاکن
خوب به سایت ما خوش اومدید خب خوش اومدید خوب دیگه اومدید اگه نیامدید خوب دیگه نیامدید چقدر دیگه بگم خب خوش امدید
تعصب بيهوده است
وقتي دستت دست غريبه را ميفشارد ...
بر لبهايم قفل زدم
درباره ي عشق تو به کسي چيزي نگويم ...
شايد روزي خودت آدم شوي ...

با این که عقل خیلی وقته کرده کوچ..........
فور ام بی تفسیر می شه با این عقل پوچ .......
چهار .چهار .هزاروچهارصد چهار مرام....ما مستو منگو ملالو خراب....برای بلوغ بروز برگ بهار ...رگ اصلی رپ توی چهارمحال تصویب شد بگیر دیگه یه شلوار..4mbداداش............................
پس این بار من می نویسم......................
من مینویسم از این همه درد که درمون نداره.من مینویسم ازاین همه غم که چاره نداره .من مینویسم ازاهی که ناله نداره .من مینویسم اما حیف که خودکار جوهر نداره.من مینویسم اما کسی حوصله گوش کردن نداره.من مینویسم اما حیف که کوچه راه نداره.من مینویسم اما حیف که کاغذ جانداره.پس باز تا میزنم ازاین ورق زندگانی را .وباز مینویسم.
از این همه فقر که چاره نداره.من میخوام داد بزنم اما حیف که همسایه خوابه.پس دیگه نمینویسم چون مغزم نمی کشه .پس این بار می خونم .از این همه غصه های بی خودی .از این همه اشک های بی زندگی.از این همه مهربونی که واسه جدایی.از این همه کوچه که آخرش سه راهی.باز می خونم برای اونایی که به یادمونند
|
جایی برای خالی شدن!! |
| برای آخرین بار و برای اولین بار میخواهم شروع کنم |
همیشه بی کسی هامو تو میفهمی تو میدونی
یکم دلگیرم از دستت چقدر دلتنگ دیدارم
بجای آسمون دارم تموم روز میبارم
دارم دیوونه تر میشم همه روزو تو کابوسم
تو رو از دورمیبینم تو رو با گریه میبوسم
یک چند وقته هوای تو منو دیوونه تر کرده
چقدرگرمای این احساس میون بغضه من سرده
تو که رفتی بگومن شدم خالی تر از بودن
تو تنهایی به سربردن یک حس بدتر از مردن
دارم دیوونه ترمیشم همه روزو تو کابوسم
تورواز دور میبینم توروبا گریه میبوسم.....

نامه يک پسر عاشق به دوست دخترش لطفا تا آخرشو بخونيد تا متوجه عشق پسر به دوست دخترش بشيد.
1- محبت شديدي كه صادقانه به تو ابراز ميكردم
2- دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
3- روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم
4- به پستي و دورويي تو بيشتر پي ميبرم و
5- اين احساس در قلب من قوت ميگيرد كه بالاخره روزي بايد
6- از هم جدا شويم و ديگر من به هيچ وجه مايل نيستم كه
7- شريك زندگي تو باشم و اگرچه عمر دوستي ما همچون عمر گلهاي بهار كوتاه بود اما
8- توانستم به طبيعت پست و فرومايه تو پي ببرم و
9- بسياري از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم
10- اين خودخواهي ، حسادت و تنگ نظري تو را هيچ كس نميتواند تحمل كند و با اين وضع
11- اگر ازدواج ما سر بگيرد ، تمام عمر را
12- به پشيماني و ندامت خواهيم گذراند . بنابراين با جدايي ازهم
13- خوشبخت خواهيم بود و اين را هم بدان كه
14- از زدن اين حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش
15- اين مطالب را از روي عمق احساسم مينويسم و چقدر برايم ناراحت كننده است اگر
16- باز بخواهي در صدد دوستي با من برآيي . بنابراين از تو ميخواهم كه
17- جواب مرا ندهي . چون حرفهاي تو تمامش
18- دروغ و تظاهر است و به هيچ وجه نميتوان گفت كه داراي كمترين
19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همين سبب تصميم گرفتم براي هميشه
20- تو و يادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه
21- تو را دوست داشته باشم و شريك زندگي تو باشم .
و در آخر اگر ميخواهي ميزان علاقه مرا به خودت بفهمي از مطالب بالا فقط شماره هاي فرد را بخوان!!!
|
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را آنکه هرگز نتوان یافت همانندش را از رقیبان کمین کرده عقب میماند هرکه تبلیغ کند خوبی دلبندش را حفظ کن این غزلم را که به روزی شاید بفرستند رفیقان به تو این بندش را منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای موهای تو گم کرد خداوندش را |
کلیک کنید
الهی !
عمریست آه در بساط ندارم
اما اکنون جز آه در بساط ندارم
خانه ام را در مسير باد ساختند ...
در انتهاي بلند لرزش يک بوسه ي مبهم ...
و در دام خاطره از ياد بردند ...
نگاه هاي لززان و هراسانم را ...
و
آشيانه ام سرد و يخي ست ...
و شاهزاده ام پوشالي ...
و حرم نفسهايش منجمدم ميسازد،
اي نازنين ...
مرا با خود ببر ...
بــــــــﺎﺯ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺁﻣﺪ
ﻓﺼــــﻞ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾـــﯽ
ﺑﺎﺯ ﻫــــﻢ ﻏﻤــﮕﯿــﻦ ﺍﺳــــﺖ
ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺑﺪﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ
ﺧﺶ ﺧﺸﯽ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﻭ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻫﮕﺬﺭﺍﻥ
ﺍﯾﻦ ﻓﺮﯾﺎﺩ ...
ﻧﺮﻡ ﻭ ﺁﻫﻨﮕﯿﻦ ﺍﺳﺖ !
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺪ
ﻣﻦ ﺳﺮﺍﺳﯿﻤﻪ
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻭﺍﻣﺪﺍﺭﺵ ﻫﺴﺘﻢ
ﻭ ﺗﻮ ...
ﺩﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﯼ ﺧﺎﻃﺮِ ﻣﻦ ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﯽ
ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺁﻥ ﺷﺐ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﻪ ﯼ ﭼﺸﻢِ ﺗﻮ
ﺭﻭ ﺑﮕﺮﻓﺘﻢ
ﺍﺯ ﺭﻫﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﭘﻮﺳﯿﺪﻡ
ﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯽ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﻢ
ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ... ﺁﺭﯼ !
ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺗﯽ ﺳﻨﮕﯿﻦ
ﺑﻐﺾ ﺭﺍ ﺑﻠﻌﯿﺪﻡ
ﻭ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﺜﺎﺭ ﻣﺮﺍ
ﻇﻠﻢ ﻧﻤﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﯼ
ﺭﻓﺘﯽ ﺁﺧﺮ
ﺭﻓﺘﯽ ...
ﮔﺮﭼﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ
ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺟﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ !
ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﻗﻔﺲ ﺍﺵ ﺣﺴﺮﺕِ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺎ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﺭﺯﯾﺪ
ﺁﻩ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺁﻣﺪ
ﻓﺼﻞِ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ﻭ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﺮ ﺷﺐ، ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺩﻟﺨﻮﻧﻢ
ﮐﺎﺵ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺸﺘﯽ
ﺗﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ... ﺁﺭﯼ
ﻋﺎﺷﻘﻢ
ﻣﻔﺘﻮﻧﻢ
ﻭﺍﻟﻪ ﺍﻡ
ﻣﺠﻨﻮﻧﻢ
كي اشكاتو پاك ميكنه
شبها كه غصه داري
دست رو موهات كي ميكشه
وقتي منو نداري؟
شونه كي مرهم هق هقت ميشه دوباره
از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره
برگ ريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته؟
از جلو پات جمع ميكنه برگهاي زرد و خسته؟
كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد
شب برسه به فردا
كي از سرود بارون
قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه
وقتي كه راه درازه
كي از ستاره بارون
چشماشو هم ميذاره
نكنه ستاره يي بياد
ياد تو رو نياره

روزگار اما وفا با مانداشت تاقت خوشبختی مارا نداشت
پیش پای ما سنگی گذاشت بی گمان ازمرگ ما پروا نداشت
تنت را ریختم در شیش ی مهتاب ،آوردم
خریدم از پری ها جفت مروارید چشمت را
واز اعماق دریاهای بی پایاب آوردم
خود من یافتمدر قصه ها تخم نگاهت را
تو را من کاشتم،من سایه بود م،آب آوردم
بپرس این دستهای هرزه آماده چیدن کجا بودند
وقتی کالی ات را تاب آوردم
بریز از خویش زنبیل مرا از خواستن پرکن
برای شاخه هایت یک زمستان خواب آوردم
رفتارها
رنج و لذت ، این دو احساس باعث و بانی بسیاری از کارها و رفتارهای ماست به گونه ای که از رنج گریزان و به لذت علاقه مندیم رفتارهایی که به ما لذت می بخشند برای ما خوشایند و رفتارهایی که مایه رنج هستند ما را از خودشان دور می کنند و اگر رفتارهای دلخواه مان با لذت همراه کنیم ماندگار می شوند.

آنگاه که کاخِ آرزوهای کسی را ویران می کنی !
آنگاه که شمع امیدِ کسی را خاموش می کنی . . .
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری . . .
آنگاه که حتی گوشَ ات را می بندی ،
تا صدای خرد شدن غرورش را نشنیده بگیری . . .
آنگاه که " خدا " را می بینی ،
و " بنده خدا " را نادیده می گیری . . .
می خواهم بدانم !
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی ،
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

قایقی بر روی آب
زندگانی چیست دردنیای ناب چون ورقهای سفیداندر کتاب
که نباشد هیچ خطی روی آن پاک وبی آلایش اندر هر زمان
زندگانی قایقی بر روی آب گاه آهسته رود گه با شتاب
تلخ باشدیاکه شیرین بگذرد پس دعا کن بربطالت نگذرد
پند بنیوش ای پسرکه زندگی درتهیدستی ویا دارندگی
در غریبستان این غربتکده یاکه در دیروکنشت ومیکده
بگذرد همچون حبابی روی آب همچو اشتردرحیا هوی سراب
زندگانی را بدان بهر خدا قطره ای باشی توزان بهر آشنا
چندروزی گشته ای زآن بهرجدا چون به حق باشی روی سوی خدا
نبسته ام به کس دل ...........نبسته کس به من دل
چوتخته پاره بر موج..........رها رها رها من
چار فصل مشهد از عطر گلاب آكنده است
این چنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر
پیش تو شاه و گدا یكسانترند از هر كجا
این حرم دیگر ندارد حرف كمتر، بیشتر
ای كه راه انداختی امروز و فردای مرا!
چشم بر راه تو هستم روز آخر بیشتر
از غلامان شما هم میشود دنیا گرفت
من نیازت دارم آقا روز محشر بیشتر
بر تمام اهل بیت خویش حسّاسی ولی
جان زهرا(س) چون شنیدم كه به مادر بیشتر
امشب ای پیامبر
خانه ی دل را تمام ویران می کنم
و چو دیوانگان آواره
به سوی کوی تو
و به امید دیدن روی تو
روانه ام
مرا بن نگاهت نیاز است
بگذار دل در کوی تو
و با دیدن روی تو
با آرامش بمیرد
چقدر زیباست
وقتی که روزگار
با زخم های تازه و کهنه
بر جانت نقش میزند
گل مردابی
با نگاهش
آسمان را بارانی می کند
تا زمین
داروی زخمهایت را
جوانه زند
![]()
پاینده باد قلبی
که با هر تپش
عشق را آواز می کند
تا هر جانی
بی تاب وجودش شود
و به سویش رهسپار گردد


آرزو داشتم، آرزو داشتم یار من، تو باشی، آرزو داشتم یار من، تو باشی
چراغ شام تار من، تو باشی، چراغ شام تار من، تو باشی
حالا دونستم، حالا دونستم که دنیا پرستی، حالا دونستم که دنیا پرستی
خوردی شراب دو رنگی و مستی، خوردی شراب دو رنگی و مستی
وای وای وای از این دنیا، حیف حیف حیف از این دنیا
وای وای وای از این دنیا، حیف حیف حیف از این دنیا
وای وای وای از این دنیا، حیف حیف حیف از این دنیا
وای وای وای از این دنیا، حیف حیف حیف از این دنیا

نشستی کنارم چی رو تماشا میکنی؟؟؟
قلب من انگاری نمیخواد بزنه...
کمکم کن خدا!
قرارمون این بود که اگه رفت. صبر رفتنش رو بهم بدی.
کجایی خدا؟
سخت به بودنت احتیاج دارم.
ای خدا...
هر روزم داره بدتر میشه...
انگاری حواست با من نیست...
خدا التماست میکنم
فقط یه ذره به من آرامش بده
اصلا آرامش ندارم
شب و روزهام بی معنی شدن
نجاتم بده...
هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد ، لحظه ی ویرانی ام را حس نکرد ، در تمام لحظه های زندگی ، هیچ کس دست حیرانی ام را حس نکرد ، سرنوشت دردناکم را هیچ دستی امضا نکرد ، آنکه سامان غزل هایم از اوست ، بی سر و سامانی ام را حس نکرد